مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نمی باشد.
مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نمی باشد.
نمی دونم اسم این کار بازی بلاگی یا نه، اما از دیروز که این مطلب رو خوندم بد جوری ذهنم رو مشغول کرد. پس منم با رعایت حق کپی رایت از سارا خانم و آقا عرشیا و همه کسانی که این کار رو کردند میخوام این سوال رو از شما بپرسم.
اما اولش یه چیزایی رو با هم طی بکنیم. فقط سه تا تصویر بگید. جمع نبندید، یعنی نگید خانواده، فقط سه تا تصویر، حالا یا سه تا شخص یا سه چیز یا ... . عکس خانوادگی هم نداریم، پرسنلی و تکی.
حالا سوال:
اگر بهتون بگند که تا چند دقیقه دیگه بیشتر زنده نیستید. دوست دارید سه تصویر آخری که جلو چشماتون باشه چه تصویری باشه؟
فقط سه تا کلمه بگید.

آنجایی که قلم از تحسین و سخن از آفرین باز میماند اینجاست. چیزی برای گفتن ندارم که گفتنی نیست . برید و ببینید که آرام آرام چه آمده بر سرمان.
سلام. یادتونه چند پست قبلی روبرویی با مسائل خوب رو به فال نیک گرفته بودم.
بله اینبار دعوت به یه کنسرت. اونم از نوع بهترینش نصیبم شد. کیه که مجید انتظامی رو نشناسه. لذت بردن از هنر نوازندگی و گوش دادن به انواع سازها از یکسو ، هنر رهبری و قرار دادن گونه های مختلف سازی در کنار هم، از سوی دیگر مسئله ای بود که آدم رو به وجد می آورد.
سوئیت سمفونی مقاومت به خاطر هفته دفاع مقدس در تالار وحدت به مدت 5 شب از 31 شهریور به اجرا گذاشته میشه کار فوق العاده زیبایی که بهتون پیشنهاد میکنم اگه می تونید حتما ازش لذت ببرید. مخصوصا که اجرای زنده و پر طنین نیما مسیحا به اون شور و حال خاصی میده.
اطلاعات تکمیلی در رابطه با این برنامه:
پ.ن:
به خاطر مشغله شدید کاری یکم کم کم میام ، به حساب بی معرفتیم نذارید.
بی پولی حمید نعمت الله کار قویی، پیشنهاد میکنم ببینیدش.
راستی اصلا یادم رفت، عیدتونم مبارک.
یکی زود میرنجد
زود میرود
زود باز میگردد
دیگری،
دیر میرنجد
دیر میرود
هرگز باز نمیگردد
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .«
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند صاحب مزرعه یک تله موش خریده است «!
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.«
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.«
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید .. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک ش ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .«
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند !
نتیجه ی اخلاقی :
اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن.. شاید خیلی هم بی ربط نباشد.

همیشه وقتی توی زندگی با یه روند خوب، ماجرا، فیلم، آدم ها یا هر چیز دیگه ای که بتونه توی زندگیم بازخورد خوبی داشته باشه(به قول این روشن فکرها انرژی مثبت ساطع کنه) به این فکر میکنم که چرا درگیر این مسئله شدم. چه کار خوب و ثوابی انجام دادم که نصیبم چنین شده. این مقدمه طولانی را گفتم تا برتون از یه انسان نه چندان غریبه حرف بزنم.
روحانی یا به قول خودمون آخوندی که کمابیش باید توی تلویزیون یا توی بعضی از مجالس پای صحبت هاش نشسته باشید. کلام نرم و دل نشینش در کنار صدای زیبا و جذاب و البته علم و آگاهیش در مورد مسائل روز و مشکلات جوانان دلایلی هست که میتونه باعث جذابیتش در بین مخصوصا نسل جوان باشه. به روز بودن و آشنایی کامل با فضای مجازی به طوری که از اول آغاز کار تا کنون 3027094 بازدید کننده از سایت ایشان داشته یکی دیگر از نقاط برجسته این طلبه جوان هست و البته حائز اهمییت. شما هم اگر دچار مشکلات روحی، خانوادگی، ازدواج یا هر مشکل دیگر که هستید سر زدن به سایتشون خالی از لطف نیست. شهاب مردای با اینکه طلبست با دیگر طلبه هایی که تا به حال دیدید خیلی فرق داره، به روزه، سر حال و زندست، دچار تارو پود در هم تنیده مسائل دگم و پیچ در پیچ دین نیست، خلاصه هر چی از ماه بودنش بگم بازم کم. برید و باهاش برخورد داشته باشید ببینید که چقدر براتون وقت میزاره و چقدر شیرینه. و ببینید که مشت نمونه خروار نیست.

بارها و بارها توی زندگی بهم اثبات شده که برای زندگی و برای زنده بودن باید جنگید. به قول یکی از معلم های دوران دبیرستانم حق گرفتنی نه دادنی. یادم میاد اولین باری که فیلم شجاع دل مل گیبسون رو دیدم، زمانی که معشوقه قهرمان فیلم توسط نیروهای متخاصم کشته شد. اولین راهی که به ذهنم رسید خودکشی بود. اما اون نه تنها این کار رو نکرد بلکه ... . توی زندگی هم همین طور، باید جنگید، حالا طرف مقابلت یا انسان یا مشکلات زندگی.
پی نوشت: ماه پر خیر و برکت رمضان بر شما مبارک امیدوارم این ماه فرصت خوبی باشه برای خود سازی و از نو ساختن ها
پی نوشت ٢: یک سری مطالبی که فکر میکنم برای این ماه عزیز مفید هستش براتون توی صفحات بلاگم لینک کردم که البته اینجا هم می تونید بخونید. البته با تشکر از گروه پرشین استار عزیز که همیشه از میلهای خوبشون کمال استفاده رو میکنم
دوست ندارم برای این مطلب حرف اضافه ای بزنم. فقط بگم که تحت تاثیر این پست بلاگ عطر قهوه قرار گرفتم و تصمیم گرفتم لینکش کنم.

آمارهای نهادهای ناظر بینالمللی میگوید ایران، دومین مصرفکننده لوازم آرایش در خاورمیانه و هفتمین واردکننده لوازم آرایشی در جهان است.
این آمار شاید برایتان تکراری شده باشد و حدود یک سالی باشد که آن را در رادیو، تلویزیون و دیگر رسانه ها شنیده باشد. اما نکته ای نیست که بخواهیم به همین سادگی از کنار آن بگذریم .
اینطور که رسما اعلام شده، زنان ایرانی سالانه نزدیک به یک میلیارد تومان لوازم آرایش می خرند. از سوی دیگر سن مصرف لوازم آرایش نیز به 15 سال رسیده است و این در حالی است که در کشورهای توسعه یافته تمایل به آرایش بیشتر در بین زنان مسن دیده می شود که طراوت و شادابی پوست خود را از دست داده اند.
برخی کارشناسان آرایش بیش از حد دختران جوان را مربوط به کمبود اعتماد به نفس در میان آنها ارزیابی می کنند و برخی نیز آن را به فرهنگی وارداتی نسبت می دهند.
به این چند نکته زیر توجه فرمائید. (برای مطالعه هر کدام کلیک کنید)
آرایش تند، یک علامت است نه یک بیماری
کمبود اعتماد به نفس؛ استفاده زیاد از لوازم آرایش
مراقب محصولات آرایشی تقلبی باشید
این پستم یک کار رسانه بود و فقط جنبه اطلاع رسانی داشت نه پند و اندرز، اما جالب که براتون از یه دوستی که برای ادامه تحصیل به کشور کاندا رفته بگم. ایشون که خودشون هم خانم هستند بعد از سفر و اقامت چند ماهه با بهت و حیرت فراوان تعریف میکنند که اینجا فقط و فقط آرایش های تند و آنچنانی برای خانم های ... هست . بله منظورم همان قیافه هایی هست که خودمان کمابیش در شهرمون به وفور میبینیم. به نظرتون به کجا میریم و اشکال قضیه کجاست؟ نمودار صعودی با شیب تند مصرف سرسام آور لوازم آرایش کی و چگونه متوقف میشه؟ عوارض بهداشتی از یک طرف و عوارض روحی روانی اون از طرف دیگه کی جبران میشه؟ زنگ خطر خیلی وقت است که به صدا در آمده
میخوام براتون یه داستان جالب تعریف کنم که شاید دور از واقعیتم نباشه.
یه روزبه سه تا از سرویس های امنیتی قدر دنیا (آمریکا و اسرائیل و ایران) ماموریت میدن تا برن توی قاره آفریقا و یک راس خرس قطبی پیدا کنند.
سیا بعد از گذشت یک هفته با آمار عریض و طویل ثابت میکنه که دما محیط قاره آفریقا و دمای بدن خرس قطبی سازگاری ندارد و هیچ خرس قطبی توان زنده بودن حتی برای چند لحظه در این قاره را ندارد
موساد بعد از گذشت ٧٢ ساعت بعد از تحقیق و تفحص بسیار و جمع آوری تاریخچه قاره آفریقا و شرایط زندگی خرس قطبی، علمی و عملی ثابت میکند که قاره آفریقا آری از هرگونه خرس قطبی است.
و اما ایران
وزارت اطلاعات ایران بعد از ٢۴ ساعت اعلام میدارد خرس قطبی را دستگیر کرده و حاضر است در یک کنفرانس خبری مستقیم که از تمام شبکههای رادیویی و تلوزیونی در آن حضور دارند خرس قطبی را به نمایش بگذارند.
القصه روز موعود فرا میرسه و جلوی تمام دوربینهای جهان پرده از قفس خرس قطبی برداشته میشود.
خرگوشی که از قفس بیرون میاد اعتراف میکند که او خرس قطبیست و از اول هم خرس قطبی بوده و وقتی خودش کمی بیشتر فکر میکند به این واقعیتی که او خرس قطبیست بیشتر نزدیک میشود.
من جدا و واقعا و بدون هیچ غلوی دست این سربازان گمنام امام زمان رو می بوسم و وقتی عمیقا فکر میکنم میبینم من هم خرس قطبی بیش نیستم.
پی نوشت: اعتراف های ابطحی و عطریانفر واقعا تکان دهنده بود.
چگونه میشود در وسط گرمترین روزها سال سردی نبودن تو زندگیم را منجمد کند. سال پیش در همین روز خجسته بود که صدای سوت و کل گوش را نوازش میداد و امروز شیون و آه ناله گوش خراش می آزارد. خاطرات و نواهای مهربانانه ات چنان در این یک سال و اندی روحم را پرورش داده است که بعید میدانم روزی فراموشش کنم. نمی دانم وقتی همه میپرسن چرا و چگونه میتوانم پاسخ قانع کنندهای در ذهنم برای آنها فراهم کنم.
راستی چرا و چگونه؟
من که در آغازین بهار دوباره زیستنم سرخوش و مست بر بلندای آرزوهای دیرینه ام پرواز میکردم چرا باید به فرودستترین اعماق چالههای روزگار سقوط کنم.
تاوان کدامین گناه و امتحان کدامین ادعا؟
زود بود. هم برای من و هم برای تو. رفتی و با رفتنت همه چیزم را با خود بردی.
پی نوشت: میلاد امام حسین علیه السلام مبارک. ای کاش همانطوری که چهل روز برای عزایش سیاه پوشیم. چهل دقیقه هم برای تولدش به اندازه ارزشش شادی میکردیم.
همیشه و همه وقت سعی کردم و میکنم توی زندگیم دچار قصه غمناک تکرار نشم. مخصوصا از زمانی که قصد جدی برای ورود به بازار کار داشتم دچار وسواس بیشتری شدم. حدود یک سال کار بی ربط و با حقوق پائین رو پذیرفتم تا با حوصله و صبر بیشتر کار مورد علاقهام رو پیدا کنم. روزی که برای کار فعلیم با آقای رئیسم قرار داشتم بعد از توضیحات اون و سوالش از برداشتهای من. جواب من این بود که "با اینکه حقوقم کمتر از وظائفم هست ولی چون جایگاهم امکان ترقی و پیشرفت داره میپذیرم". البته بگذریم که رئیسم به شوخی گفت "کی گفته اینجا امکان پیشرفت هست".
خلاصه سرتون رو درد نیارم. حدود دو سالی هست که توی همون جایگاه با یکمی مسئولیتهای بالا و پائینتر در خدمتتونم! البته منکر تجارب و رابطههایی که پیدا کردم نیستم. مطمئنم افرادی که در این سمت من آنها رو شناختم یا اونها با توانایی های من آشنا شدند کم نیستند. اما یکجورایی فکر میکنم دچار تکرارم. آدمهای بزرگی که حالا یا از لحاظ سمت یا انسانیت در اطرافم هستند رو با خودم مقایسه میکنم. یعنی زمانی که آنها هم سن و سال من بودند چه موقعیتهایی داشتند؟
من عقبم، تحصیلات، مطالعه، ادراک و از همه مهمتر سعه صدر.
به نظر شما چه فکر و برنامهای درمان این فکرهای بی درمان من؟
پی نوشت: چقدر دوست دارم باهاش کار کنم.تا حالا شده این حس رو نسبت به کسی داشته باشید. امیدوارم یکروزی به این آرزوم برسم. اون خیلی بزرگ. هم انسان هم خیلی چیزای دیگه، میدونم یک روزی یه آدم خیلی معروفی خواهد شد. اون روز میام اینجا و مطلبم رو لینک میکنم به امروز. به امید اون روز

مطمئن باشید آنهایی خوشبخت نیستند که پولدارند ؛ آنهایی خوشبختند که شیوه ی استفاده ی صحیح از پول را می دانند وبا همان اندازه خرج کردن راضی و خوشحالند .
به فرمایش حضرت علی « علیه السلام » :
« قناعت حیات طیبه است .»
یعنی زندگی پاکیزه ای که حرمت شما را در دنیا وآخرت حفظ می کند و شما را از حرص و آزمندی و اسراف باز می دارد .
- پس کسی که قناعت کند همیشه همه چیز دارد ، چون نفس قوی دارد .
قناعت یعنی :
الف – به اندازه خرج کنید .( از چشم وهم چشمی دوری کنید )
ب – به جا خرج کنید .( از آنچه دارید خوب نگهداری کنید )
ج- به موقع خرج کنید . ( در موقع لزوم سریعاً خرج کنید )
اینگونه ، هم دخل و خرج را مراعات کرده اید و هم صمیمیت را حفظ کرده اید .
القناعه مال لا ینفذ.
و قد روی هذا الکلام عن النبی صلی الله علیه و آله.
قناعت، مالی است که فنا نمیپذیرد.
این سخن از پیامبر، صلی الله علیه و آله، نیز روایت شده است
یکم وقتی رو که برای تحقیق روی مسئله قناعت گذاشتم به مسائل خوبی رسیدم مثلا ارتباط قناعت با مسائل دیگه که توی صفحه کناری بلاگم هست و البته اینجا که یک نگاه مختصر خالی از لطف نیست.
مرکز تحقیقات و مطالعات رسانه ای همشهری هم نظرخواهی تلفنی انجام داده درباره همین قناعت که اون هم شاید بتونه براتون جالب باشه که می تونید اینجا بخونیدش.
میگن بی نیازترین مردم قانع ترین اونها هستند.
پس حالا که نمی تونم مبلغ فیش حقوقیم رو بالا ببرم حداقل می تونم که احتیاجاتم رو کمتر کنم.مگه نه؟

مهدی آذر یزدی پیرمرد 88 سال نویسنده کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب پنجشنبه صبح در بیمارستان آتیه تهران به دیار حق شتافت. وی که بزرگ مردی بی ادعا و ساده دل بود در طول عمر با برکتش اثرات مسمر ثمری بر جای گذاشت که به تفصیل در اینجا می توانید بخوانید. مرحوم آذر یزدی ازدواج نکرده بودند و اولادی به هم نداشتند ولی پسرخوانده ای عزیز به نام آقای صبور دارند که شاید از فرزند برای ایشان بیشتر زحمت کشیدند. حدود سه هفته پیش که مرحوم آذر یزدی یه علت شکستگی استخوان به تهران منتقل شد و شایان ذکر است از سوی هیچ یک از مسئولین محترم استان یزد مورد دلجویی قرار نگرفت در این سه هفته به خرج مرکز توسعه و ترویج فعالیت های قرآنی(وزارت ارشاد) در بیمارستان آتیه بستری شد و چند عمل جراحی روی ایشان انجام شد، نا گفته نماند که از مسئولان دولتی وزیر ارشاد ، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس به ملاقات ایشان رفتند تا اینکه صبح پنجشنبه به دیار حق شتافت. عصر پنجشنبه از طرف فرمانداری یزد توسط راهکار های مختلف به راضی کردن خانواده این بزرگوار برای انتقال مرحوم به شهر یزد پرداختند به نقل مستقیم از اعضای خانواده آقای صبور در دفعات اول با پیشنهاد اختصاص زمین و باغ در استان یزد و در مراحل بعد با زور و چماق و در روز تشیع آن مرحوم یعنی امروز شنبه 20 تیرماه در مقابل دانشگاه تهران حدود 20 نفر اراذل اوباش که به گفته دوستان فرمانداری یزد اصحاب فرهنگ و هنر استان یزد با زور و قلدری پیکر آن مرحوم را به شهرستان یزد بردند. پیرمردی که حدود 75 سال از عمر خود را در علم و فرهنگ و هنر گذرانده بود با این شانتاژ بازی های سیاسی توسط یکسری یقه سفیدهای کتشلواری به رغم مخالفت شدید خانواده ایشان به یزد رفت تا برگ ننگین دیگری در دفتر تاریخ این مرز و بوم حک شود.
روحش شاد باشد درس عبرتی برای بازماندگان
درضمن مجلس ختمی از سوی خانواده ایشان در مسجد نور تهران پنجشنبه برگزار خواهد شد و شایان ذکر است به غیر از آقای صبور که ایشان هم به اجبار به یزد برده شده هیچ یک از اعضای خانواده آن مرحوم در مجالس ختم در یزد شرکت نخواهند کرد.
همیشه و همه جا علت و معلول به هم نسبت مستقیم ندارند. مثلا اگر شما توی امتحان آخر ترم یک اشتباه دو نمره ای کنید به طور طبیعی نمره 18 رو میگیرید اما اگر شما لب پشت بام منزلتون فقط و فقط یک اشتباه کوچولو بکنید اونوقت که وقتی برای جبران نیست و بله دیگه.
بعضی اوقات یه اشتباه کوچیک عواقب بزرگی داره وچقدر بد که این اشتباه از طرف کسی دیگه باشه و تو باید عواقبش رو درک کنی.
من هم به خاطر اشتباه یک بنده خدایی دیگه درگیر برنامه ای شدم که فکر کنم تا آخر هفته باید توئون(طوعون، توعون) این اشتباه رو بدم. بی دلیل یاد اون دیلوگ های مهران مدیری توی مجموعه مرد هزار چهره افتادم که میگفت من اشتباهی ام . من اشتباه شد که درگیر این مجموعه شدم. و باز تداعی میکنه که تیر 84 یکی از همین آقا زاده ها توی بلاگشون اشاره داشت که احمدی نژاد هم گفته من اشتباهیم و ...
یک زمانی ارشمیدوس بیچاره وقتی این رابطه جرم و حجم اشیاء یا همون چگالی اجسام رو کشف کرد و ندای مشهور اریکا اریکا را سر داد فکر نمیکرد مسئولین محترم حفظ امنیت و آرامش یک کشوری روزی این قانون را کاملا نقض کنند.
برادر عزیز، دوست گرانمایه تو که خودت را حافظ جان و مال و ناموس ملت میدانی به پیر به پیغمبر نمی توان محتوی یک پارچ آب را داخل یک لیوان قرار داد. هر چیزی یک ظرفیت دارد. درون یک لیوان فقط میتوان یک لیوان آب جا داد.
این اعتراضات و راهپیمایی ها حکم همان قیام ١۵ خرداد ۴٢ را برای ما دارد. درست است که از خرداد ۴٢ تا بهمن ۵٧ حدود ١۵ سال طول کشید اما قرار نیست از خرداد ٨٨ هم ١۵ سال طول بکشد تا ...
آن میز و اداره و حقوقی که تو میگیری و آن صدا و سیما و مجلس و ارگانی که تو میتازونی همه و همه حق من است، مال من است و متعلق به همه ملت است. یک روزی پدرانم اینها را از کسانی که میگفتند بد بودند گرفتند و به تو سپردند. نکند روزی بیاید که فرزندانم اینها را از تو پس بگیرند و به کس دیگر بسپارند.
مواظب خودت باش، مواظب رفتارت و برخوردت با من و دیگر ملت ایران. تو خدمتگذار من هستی پس قیافه ارباب و ریس را برای من نگیر. این آخرین باری است که به تو و دوستانت اخطار میدهم.
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا ۖ وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ ۖ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ
داستان کسانى که غیر از خدا دوستانى اختیار کردهاند، همچون عنکبوت است که [با آب دهان خود] خانهاى براى خویش ساخته، و در حقیقت -اگر مىدانستند- سستترین خانهها همان خانه عنکبوت است. سوره مبارکه عنکبوت/ آیه۴١
با اندک هوش و خرده درایتی دیگه هر کسی می تونه IP کسانی که براتون کامنت می گذارند یا حتی وب سایتهایی که سرک می کشیم رو به دست بیارید.
عرض کنم خدمتتون که، دیروز بعدازظهر جناب آقای افشین خانی برای بنده در پست قبلیم کامنتی گذاشتند با عنوان اینکه همراه ما در تظاهرات برای احقاق رای خودتون شرکت کنید. برام جالب شد که بدونم این بنده خدا با کدام IP و از کجا این پیام رو گذاشته، شاید برای شما هم جالب باشه که ایشون این پیام رو و هم آپدیت کردن بلاگشون رو از کشور آلمان انجام دادن!
نمی دونم چی فکر میکنید و چی میشه گفت؟ فقط دلم می سوزه برای اون دسته گلایی که توی خیابون های تهران دارن پرپر میشن و به امید چه کسایی دارن چه کارهایی میکنند.
برای آگاهی بهتر شما IP ایشون وسایتی که بتونید اطلاعات تکمیلی IP رو از اونجا استخراج کنید معرفی میکنم.
IP ایشون : 84.142.117.81 که می تونید خودتان هم از بلاگشون استخراج کنید
و سایتی که بتونید اطلاعات تکمیلی IP ها رو بدست بیارید اینجاست و اینجاست
قضاوت با شما
ای که برای هر کار خیر به تو امیدوارم
ماه رجب ماه بارش رحمت الهی، ماه خوبی ها و زیبایی ها، ماه امید و آرزوست، ماه امیر المومنین علی علیه السلام و ماه پر خیرو برکتیست.
اگر بخواهم به این ماه رنگی نسبت بدهم، به رنگ صورتی روشن تشبیه اش میکنم. آغاز این ماه رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم همون قدری که این ماه برای من خیر وبرکت و زیبایی داره برای شما هم داشته باشه. می دونم که شما ها از من بهتر بلدید ولی میگم که گفته باشم. ماه مبارک رجب ماه پر اعمالیست که می تونید برخی از اون اعمال رو اینجا بخونید. و از همه مهمتر اعتکاف. قول میدم هرکس توی زندگیش فقط یکبار طعم خوش اعتکاف رو چشیده باشه، محال بتونه سال بعدش رو از دست بده. به امتحانش می ارزه.
من رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.
ای که برای هر کار خیر به تو امیدوارم
ماه رجب ماه بارش رحمت الهی، ماه خوبی ها و زیبایی ها، ماه امید و آرزوست، ماه امیر المومنین علی علیه السلام و ماه پر خیرو برکتیست.
اگر بخواهم به این ماه رنگی نسبت بدهم، به رنگ صورتی روشن تشبیه اش میکنم. آغاز این ماه رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم همون قدری که این ماه برای من خیر وبرکت و زیبایی داره برای شما هم داشته باشه. می دونم که شما ها از من بهتر بلدید ولی میگم که گفته باشم. ماه مبارک رجب ماه پر اعمالیست که می تونید برخی از اون اعمال رو اینجا بخونید. و از همه مهمتر اعتکاف. قول میدم هرکس توی زندگیش فقط یکبار طعم خوش اعتکاف رو چشیده باشه، محال بتونه سال بعدش رو از دست بده. به امتحانش می ارزه.
من رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.

همزمان با انتخابات در ایران، انتخاباتی دیگر در لبنان برگزار شد. حامیان سید حسن نصرالله (گروه 8 مارس) در یک سو و گروه 14 مارس در سوی دیگر.
نتیجه انتخابات با وجود همه فشارها به حزبالله و حمایتهای خارجی از گروه 14 مارس به زیان حزبالله لبنان تمام شد.
سیدحسن نصرالله با حضور در تلویزیون ضمن پذیرش شکست احترام به دموکراسی را یادآور شد. او البته حرفهای خود درباره عوامل موثر در پیروزی رقیب را نیز برشمرد که کمک خارجی حداقل آن بود.
سیدحسن نصرالله در تحلیل شکست حزبالله و نحوه مواجهه با آن گفت: «وقتی نتایج روشن شد دچار تزلزل نشدیم زیرا ما آن را یک مرحله میدانیم نه پایان دنیا یا تاریخ، واقعیتهایی را از انتخابات در لبنان خواهیم گفت که البته بدان معنا نیست که نتایج انتخابات را قبول نداریم.»
اگر سید حسن نصرالله همواره ایران را به عنوان الگو معرفی میکند، کاش امروز ما و نامزدهای معترض محترم میتوانستند این شجاعت را داشته باشند و به او تاسی و اقتدا کنند.

دلم می سوزه برای "درباره الی" ، اونهایی که اکران این فیلم رو گذاشتن برای نیمه خرداد الحق که هم کار بلد بودند هم دوباره جفای بزرگی کردند به فرهنگ این مرز و بوم.آخه خدائی حیف این داستان و بازی های و کارگردانی و ... نیست.
سوزاندند فیلم و رفت پی کارش کی این روزها دل و دماغ سینما رفتن داره؟ حالا که فرهنگ و سیاست و امرار معاش مردم همه و همه یکی شده، حالا که خیلی اتفاق های بزرگ بزرگ داره می افته و خودتون از من بهتر می دونید. حالا که جامعه امن و آرام من آبستن زشت ترین و نامشروع ترین حوادث روزگار شده و حالا که این هم وطن های احساسی من به جان هم افتاده اند چرا ، چگونه و چطور بخواهم دم از فرهنگ و سینما و اجتماع بزنم.
به امید روزی که دوباره کشورم روی امنیت و آرامش به خود بگیرد.
پ.ن:ای کاش هر طور که می دونید و هر طور که می تونید این فیلم رو تو سینما ببینید که حیف از دستتون بره


نمی دونم چرا بی اختیار یاد جنگ صفین افتادم. مخصوصا اون زمانی که قرآن ها رو بر سر نیزه کردند
این بیست سوال می تواند سنگ محکی باشد برای انتخاب یا عدم انتخاب موسوی، حداقل برای من
١- جناب آقای موسوی ،شما در تاریخ 9/5/1362 می گفتید : باید میان استقلال و رفاه یکی را انتخاب کرد .آیا امروز هم اینگونه می اندیشید ؟
٢- آقای الیاس حضرتی عضو حزب اعتماد ملی گفته اند : عدم ارائه برنامه مدون در انتخابات توسط آقای میرحسین ،نشانه ضعف مدیریتی و برنامه ریزی ایشان است .نظر حضرتعالی چیست ؟
٣- آیا با کاهش سن رأی دهندگان مخالفید؟ این موضوع در زمان دولت آقای خاتمی هم اتفاق افتاد (چند ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال 1380 در مجلس ششم). در آن زمان نظرتان چه بوده است؟
۴- با توجه به سخنان مقام معظم رهبری در روز اول سفر به کردستان و تأکید سخنگوی شورای نگهبان مبنی بر خلاف قانون بودن تبلیغات برخی از کاندیداها ،حضرتعالی که یکی از معضلات کشور را بی حرمتی به قانون می دانید ،چه پاسخی نسبت به رفتار تبلیغاتی خویش دارید؟
۵- آقای ابطحی گفته اند : چگونه می شود که برخی از حامیان آقای موسوی از آقای کروبی می خواهند که استعفاء دهد ،با اینکه ایشان شش ماه قبل از آقای موسوی به صحنه آمده اند ؟
۶- جناب آقای موسوی ،شما با صراحت گفته اید : نظارت استصوابی را قبول ندارید و می دانید مقام معظم رهبری در تاریخ 28/2/1387 فرمودند :« جنجال علیه نظارت استصوابی یک از مباحث بی مبنا و بی ریشه است که با هدف تضعیف شورای نگهبان و نفوذ دادن عناصر مخالف اسلام ،امام و نظام قانونگذاری کشور انجام می شود .» برای این تعارض قطعی و آشکار چه پاسخی دارید ؟
٧- جناب آقای موسوی ،اخیرا آقای رضائی گفته اند : در دو مورد برای شما نزد حضرت امام وساطت کرده اند. آیا می توانید در این خصوص با توجه به اعتقاد حضرتعالی به گردش آزاد اطلاعات و محرم دانستن مردم ،توضیح دهید .
٨- شما در یکی از سخنرانی هایتان گفته اید من در 20 سال گذشته سکوت نکرده ام بلکه رسانه ای در اختیار نداشته ام !با توجه به گستره عالم ارتباطات در عصر ما کما اینکه الان کلمه سبز را منتشر کرده اید ،پذیرش این سخن کمی دشوار است .لطفا توضیح دهید .
٩- جناب آقای موسوی ،شما اعلام کرده اید که نظر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم مبنی بر نامشروع بودن سازمان مجاهدین انقلاب،سیاسی می باشد و این سازمان از نظر من رسمی است !پس از اعلام نظر شما حجه الاسلام کعبی ،یکی از اعضاء جامعه مدرسین با رد سخن شما بیانیه جامعه مدرسین را کاملا فقهی دانسته اند ،نظر حضرتعالی چیست ؟
١٠- آقای موسوی شما در جمع مردم پاکدشت گفتید : کشوری که تعامل درست با جهان دارد نباید دشمن تراشی کند .آیا بیاد دارید که در 12 آبان 1361 درباره تسخیر لانه جاسوسی گفتید :« تسخیر لانه جاسوسی باب تازه ای در مبارزات ضد استعماری ملل تحت ستم گشوده است» آیا حضرتعالی دشمن تراشی می کردید ؟
١١- آیا وقتی که شما در تاریخ 14/4/1363(روزنامه اطلاعات) می گفتید : « دبیر کل اپک یا باید از ایران انتخاب شود و یا اصلا انتخاب نشود !» دشمن تراشی می کردید ؟
١٢- آقای موسوی ،شما با ادبیات خشونت آمیزی در تاریخ 6/2/1361 می گفتید : « دولت تحمل هیچ بی قانونی را نخواهد کرد ، ما اول با نصیحت و سپس با قوه قهریه هر نوع حرکت ضدانقلابی را خواهیم کوبید » اکنون چه تضمینی وجود دارد که پس از تکیه زدن بر اریکه قدرت مجددا بر طبل نفرت نکوبید ؟
١٣- آقای موسوی ،چرا نیامده از ابزار خشونت و تهدید استفاده می کنید .شما در دانشگاه گیلان گفته اید : امیدوارم که دیگر نپرسند چرا استعفاء داده ام تا مجبور نشوم که ابعاد دیگر استعفایم را بشکافم که بنفع بعضی ها نخواهد بود !
١۴- جناب آقای موسوی چرا دکتر سروش که از متفکران و تئورسینهای جبهه اصلاحات است ،بجای حمایت از حضرتعالی از آقای کروبی حمایت کرده اند ؟
١۵- جناب آقای موسوی ،با توجه به اینکه حضرتعالی از اعضاء هیئت موسس دانشگاه آزاد اسلامی هستید ،نظرتان در رابطه با مدیریت آقای جاسبی چیست ؟چرا برخی از حسودان ،مزاحم این مدیر منحصر به فرد و لایق می گردند ؟
١۶- نظر شما در مورد اعلام حکم اعدام سلمان رشدی توسط حضرت امام (ره) چیست؟ آیا به عنوان یک مقلد امام هنوز هم خود را به این فتوا پایبند میدانید و در جهت اجرایی کردن آن اقدام خواهید کرد؟
١٧- بنا به تصویب طرحی در مجلس، مصوبات هیأت وزیران باید به تأیید رئیس مجلس نیز برسد. نظر شما در مورد این موضوع و رابطه آن با بحث تفکیک قوا چیست؟ در صورت انتخاب شدن، با این موضوع چگونه برخورد خواهید نمود؟
١٨- با توجه به اینکه گفتهاید در دولت وزیر میلیاردی نخواهید داشت، نظرتان در مورد هزینه چند میلیاردی تزئین اتاق آقای خرم در دولت آقای خاتمی چیست؟ و واکنش شما در آن زمان به عنوان مشاور آقای خاتمی چه بود؟
١٩- نظر شما در رابطه با 20 روز استعفای نمایندگان مجلس ششم از جمله آقای بهزاد نبوی (از وزرای کابینه شما) و مخالفتهای آقایان خاتمی و کروبی با این مقوله، چه میباشد؟
٢٠- در صورتی که به وزرای مورد نظر شما، رأی اعتماد داده نشود، از ریاست جمهوری استعفا نمیدهید؟
خدمت برادر عزیز و ارجمندم جناب آقای مهندس میر حسین موسوی
نخست وزیر جان بر کف دوران هشت سال دفاع مقدس
و
کاندیدای خوش بروسیمای اصلاحات
با اهداء سلام و احترام
دیشب از طریق رسانه ملی(همانی که یک روزی سیمای لاریجانی بود و حالا ستاد احمدی نژاد) اولین نطق رسمی انتخاباتیتان را دیدم، الحمدلله رب العالمین شما هم مثل سید محمد خاتمی هم زیبا سخن می گوئید هم خوش سیما هستین(لا اقل از دیگر کاندیدها !)، البته هم ما هم دیگر عزیزان هم میهنم میدانند که زیبایی کلام و صورت برایمان آب و نون نمی شود، بگذریم که همکنون جو سنگین جامعه هنری و فرهنگی مان را در حمایت از شما در بر گرفته و جامعه روشنفکرمان روزگار سخت و اسفبار دولت اصلاحات را فراموش کرده، بگذریم نمی خواهم سیاه نمایی کنم اما تو فراموش نکن که فقط بیان مشکلات و کاستیهای جامعه دردی دوا نمیکند. همه راننده تاکسی ها ، نانواها، بقالها و غیره می دانند پرتقال و چای و برنج گران است و چه ها و چه ها ،اما قرار است تو و دوستانت برایمان راه حل بیاوری نه خود صورت مسئله را با زرق و برق بیان کنی، راستی گفتم دوستانت، به گفته خودت خاتمی پشتت است چرا یارغارش ابطحی خوش خنده وبگرد به جبهه شیخ اصلاحات گریخته است؟ شنیده ام کارگزاران خوش خط وخال حمایتت می کند! چرا دبیر کهنه کارش رئیس ستاد اتخابات آنوری هاست؟ اصلا چرا تو تنها رفتی ثبت نام؟ کدیور و کرباسچی را ندیدی چطور حمایت میکردند شیخ را؟ دانش جعفری و بیادی را چطور، ندیدی کنار رضائی؟ احمدی نژاد را که ولش کن، او ستاد ندارد ! ؟ ! ؟ .
غلط نکنم خیالاتی در سر می پرورانی. دست پس و پای پیش که در میان نیست؟ ای بابا چرا من اینقدر منفی باف هستم. تو همان موسوی صادق و فداکار زمان جنگی. بی هیچ ریا و تزویر. حتما که همینطور است!
پی نوشت :
این رو به حساب حمایت و تبلیغ برای موسوی نگذارید. از بعدی ها هم مینویسم برایتان
١- سلام اول اینکه این عکس ها رو از گروه پرشین استار گرفتم که زیر عکس هم حک شده، گفتیم نگن کپی رایت رو رعایت نکردی
2- یاد رفقای قدیمی وبلاگمون هم بخیر !




*بخش اصلی
"آغوش های گسسته"، پدرو آلمودوار
"یک پیش گو"، ژاک اودیار
"ستاره درخشان"، جین کمپیون
"نقشه صداهای توکیو"، ایزابل کویشی
"نوار سفید"، میشائیل هانکه
"وودستاک جذاب"، آنگ لی
"در جستجوی اریک"، کن لوچ
"تب بهار"، لو یه
"وارد خلاء شو"، گاسپار نوئه
"عطش"، پارک چان - ووک
"زمان باقیمانده"، الیا سلیمان
"لعنتی های بی آبرو"، کوئنتین تارانتینو
"انتقام"، جانی تو
"چهره"، تسای مینگ - لیانگ
"ضد مسیح"، لارس فن تریر
* بخش نوعی نگاه
"مادر"، جون - هو بونگ
"ایرن"، آلن کاوالیه
"گرانبها"، لی دانیلز
"سرگردان"، هیتور دالیا
"کسی از گربه های ایرانی خبر نداره"، بهمن قبادی
"سفرهای باد"، چیرو گوئرا
"داستان هایی از عصر طلایی"، هانو هوفر
"داستان در تاریکی"، نیکپلی کومریکی
"تزار"، پاول لانگین
"پلیس، صفت"، کورنلیو پورومبویو
"پری"، پن - اک راتاناروانگ
"مثل یک مرد مردن"، خوا پدرو رودریگز
"چشمان کاملا باز"، هیم تبکمن
"سامپسن و دلیله"، وارویک تورنتن
"ارتش خاموش"، ژان فان دی ولده
Air Doll ، هیروکازو کره - ادا
* فیلم اختتامیه
"کوکو شانل و ایگور استراوینسکی"، یان کونن
* بخش خارج از مسابقه:
"آگورا"، الخاندرو آمنابار
"تخیلات دکتر پارناسوس"، تری گیلیام
* بخش نمایش های ویژه:
"شهری بنام وحشت"، استفان اوبیه و ونسان پاتار
"مرا به جهنم ببر"، سام ریمی
پی نوشت:
١- به گزارش دفتر مطبوعاتی وزارت ارشاد، یاس نو رفع توقیف نشده بود که بخواهند دوباره آ ن را توقیف کنند. راست و دروغش با ...
٢- معاونت سینمایی ارشاد و بنیاد فارابی بیش از سی فیلم برای شرکت در شصت و دومین دوره جشنوراه کن معرفی کردند که مسئولین جشنواره ترجیح دادند فیلم نیمه مستند آقای قبادی را قبول کنند، جالب تر میشه که بدونید آقای قبادی اعلام کردند تمایل بازگشت به ایران را ندارند!
گوگل بازهم شرمنده شد
بهدنبال ترافیک شدید در صفحه اول گوگل و جیمیل، این شرکت از کاربران آسیایی پوزش خواست شاید بارها با کندی یا وقفه در سرویسهای گوگل مواجه شدهاید، به همین دلیل غول جستجوی اینترنت، از ترافیک بهوجود آمده در نتیجه سرویس کند یا وقفه در صفحه اصلی خود عذرخواهی کرد. به گزارش بیبیسی، صفحه اول سایت، همراه با سایت خبری گوگل و سرویس ایمیل آن، جیمیل، به مدت یک ساعت به عنوان کند یا غیر قابل دسترس به میلیونها کاربر ارائه شد. البته این اولین باری نیست که این شرکت با چنین مشکلی روبرو است. یورس هولزل، سخنگو و قائممقام ارشد عملکردهای گوگل گفت: «اشتباهی در یکی از سیستمهای این شرکت منجر به بروز ترافیک در قاره آسیا شد. در نتیجه حدود 14 درصد از کاربران ما با کندی سرویس یا حتی وقفه مواجه شدند. ما سعی میکنیم تا از این پس سرویسهای خود را با سرعت بسیار سریع و ارتباط همیشگی ارائه دهیم، بنابراین وقتی مشکلی مثل این رخ میدهد، موجبات شرمساری و دستپاچگی ما را فراهم میکند. اما مطمئن هستیم که با سعی و کوشش بیشتر این چنین حوادثی دیگر رخ نخواهد داد». آزرا گوتیل، تحلیلگر شرکت ریسرچبیزینستکنولوژی در این باره گفت: «شاید شرکتهایی که قصد استفاده از استراتژی ابری دارند، بهتر باشد به فکر پشتیبانی برای این استراتژی خود نیز باشند. این خبر بدی برای تلاشهای گوگل جهت تقویت برنامههای گوگل و ترویج استفاده از جیمیل به عنوان ابزارهای اصلی کاری است. اگر گوگل توانمند بلغزد، پس به چه جای دیگری میتوان اعتماد داشت؟» اما درحالیکه بسیاری از کارشناسان صنعت دیجیتال نیز اظهار کردهاند که شاید این وقفه موجب تجدیدنظر در استفاده از این سرویسها شود، اختلال امروز گوگل به موضوع اصلی بحث کاربران سرویس بلاگ نویسی توییتر تبدیل شد. موضوع این بحث، سرویس شکستخورده بود! «خیلی جالب است که ما سالیان طولانی بدون اینترنت زندگی میکردیم، اما حالا نمیتوانیم بدون آن زندگی کنیم. اتفاقی که برای سرورهای گوگل رخ داد، میتواند برای همه اتفاق بیفتد به همین دلیل است که به بیش از یک موتور جستجو نیاز داریم». یا «وقفه اخیر گوگل موجب شد تا من بعضی سرویسها را به برنامههای آفلاین برگردانم». البته این اولین باری نیست که گوگل دچار مشکلات فنی میشود، در بهمن 1387 / فوریه 2009، سرویس جیمیل این شرکت از کار افتاد و میلیونها کاربر را در سراسر دنیا از دسترسی به ایمیلهای خود برای چند ساعت محروم کرد. در ماه ژانویه / دی نیز مشکلات فنی بهوجود آمده این شرکت اینترنتی موجب شد تا کاربران نتوانند ازموتور جستجوی آن استفاده کنند. - خبر از بی بی سی
"یاسنو" شبانه توقیف شد
روزنامه یاس نو که از سوی حزب مشارکت ایران اسلامی منتشر میشد پس از انتشار اولین شماره در روز گذشته توقیف شد. به گزارش گروه سیاسی آفتاب، با توجه به تجدید نظرخواهی دادستان تهران، قاضی مرتضوی در پرونده روزنامه یاس نو، ملکیان معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد و دبیر هیات نظارت با ارسال نامهای به محمد نعیمی پور مدیرمسئول روزنامه یاس نو خواستار توقف انتشار روزنامه شد. بنا به این گزارش، شماره دوم روزنامه یاس نو توسط تیم تحریریه این روزنامه آماده گردیده بود و تمامی صفحات جهت انتشار به چاپخانه ارسال شده بود که دبیرخانه هیات نظارت بر مطبوعات با ارسال نامهای به محل چاپ روزنامه یاس نو به همراه چند مامور جلوی انتشار شماره دوم این روزنامه را گرفت. گفتنی است روزنامه یاس نو پیش از این نیز یک روز مانده به انتخابات مجلس هفتم توقیف موقت شده بود. - خبر از آفتاب نیوز
در اصفهان، 9 شب مساجد بسته میشود!
در تاریخ 23/2/1388 برای امری به اصفهان سفر کردم؛ برای نماز مغرب و عشا در میدان امام حسین وارد مسجد شدیم که خادم مسجد با دو نفر دیگر ما را از مسجد بیرون کردند و درب مسجد را نیز بستند از آنها پرسیدم چرا درب مسجد را میبندید، گفتند، مگر حالا وقت نماز است و شخص دیگر میگفت، اگر دزد آمد خادم باید چه کار کند؟ مجبور به تماس با دفتر امام جمعه اصفهان شدیم، مسئول دفتر ایشان فرمودند مگر حالا وقت نماز است که شما وارد مسجد شدید؟! پرسش من این است که میدان امام حسین در مرکز اصفهان واقع شده چگونه ساعت 9 شب دزد به آنجا حمله میکند؟ پرسش دوم اینکه مسافرین در این شهر مذهبی باید چه کار کنند؟ پرسش سوم: ساعت 9 نیز بر اساس ساعت رسمی است که این نیز با ساعت شرعی 1 ساعت تفاوت دارد. پرسش چهارم: مگر مسئول دفتر امام جمعه اصفهان وقت شرعی نیمه شب را نمیداند که ایشان توجیه میکند از وقت نماز گذشته است؟ پرسش پنجم: آیا در پایتخت فرهنگی جهان اسلام نباید در یک مسجد باز باشد؟ - خبر از تابناک

|
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد .... راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند . شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید : اوه,عجب کار مشکلی!!' 'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند 'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !' قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند .جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !' و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر .... این یکی نمی خواست منصرف بشه ! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که برنده ی مسابقه کر بوده !!!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که : اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
و همیشه باور داشته باشید :
ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت. |

١- کمتر حرف بزنیم
٢- قبل از شروع صحبت حداقل ۳۰ ثانیه فکر کنیم
٣- با صدای بلند نخندیم
۴- لبخند بزنیم
۵- در امور دیگران دخالت نکنیم
۶- شوخ طبع باشیم ولی بسیار بسیار کم شوخی کنیم
٧- آنچه هستیم باشیم
٨- به وضع ظاهری خود برسیم
٩- سکوت را تمرین کنیم
١٠- فرد محترمی باشیم
١١- در رفتار و کلام قاطعیت داشته باشیم
١٢- مراقب امیال و غرایز شخصی خود باشیم
- اینقدر دوست دارم درباره انتخابات حرف نزنم، اما دارم میترکم. شما کمک کنید تا مطلب سیاسی ننویسم
سلام و نوروزتون مبارک
١- علتی که میزاره من الان عید و تبریک بگم دید و بازدید های رسمی و غیر رسمی عید، نامهها و کارت پستالایی که هنوز داره از اینور و اونور میاد هنوز میگه عید هست، نرفتست!
پس عیدتون مبارک و ببخشید که قبل از سال نیومدم تبریک بگم. میخواستم یه مطلب از شکوفه زدن درختها و نو شدن طبیعت بنویسم که
، دیگه دیگه
٢- خبر بستن سرشاخه های سایتهای مستهجن(آویزون و از این دسته)، خبر تکوندهندهای بود که تلاقیش با نوروز نگذاشت به بمب خبری تبدیل بشه اما اگه یه سری به سایت گرداب بزنید به بزرگ بودن مطلب پی میبرید.
٣- یه مطلبی هم میخواستم در مورد ناموس پرستی و تاریخچش در ایران بنویسم که، که ، اگه طنبلی بزاره دارم جمع و جورش میکنم، فکر کنم جالب بشه!
۴- انتخاباتم که نزدیکه و میر حسینم که سفت وایساده، راستی به نظر شما احمدی نژاد رای میاره؟
۵- گروه ۲۰ ( G-20) یا گروه بیست اقتصاد بزرگ گروهی متشکل از وزرای اقتصاد(دارائی) و مسولان بانکهای مرکزی بیست اقتصاد مطرح دنیاست. گروه ۲۰ متشکل از قدرتمندترین کشورهای جهان است که در مجموع ۸۵ درصد اقتصاد جهان را در اختیار دارند.
این گروه متشکل از کشورهای زیر است.
| • آمریکا | • اتحادیه اروپا |
| • فرانسه | • بریتانیا |
| • آلمان | • ایتالیا |
| • چین | • ژاپن |
| • روسیه | • عربستان سعودی |
| • اندونزی | • استرالیا |
| • ترکیه | • برزیل |
| • آرژانتین | • کانادا |
| • هند | • کره جنوبی |
| • آفریقای جنوبی | • مکزیک |
گرچه ایران بر اساس رتبهبندی بانک جهانی در سال2007 براساس تولید نا خالص داخلی دارای رتبه ۱۷ اقتصاد جهانی بود اما عضو این گروه نیست
چاوز و احمدی نژاد گروه دو راتشکیل دادند. چرا می خندید؟ خوب ابتکار دیگه از گروه یک که بهتره 
۶- اخراجی ها هم ترکوند! وقتی " وقتی همه خوابیم" بیضایی با اون ید بیضای فیلم سازیش و کول باره تجربش 800 میلیون میفروشه و " اخراجی ها 2 " دو روز اومده ده نمکی 3 میلیارد، باید به این نکته هم مثل فیلمش بخندیم یا ... ؟
ابطحی یه مطلبی تو سایتش درباره ده نمکی و اخراجی ها نوشته که ارزش خوندن داره. اما خدایی هم بیضایی شورش و در آورده با این فیلم ساختنش. راستی "بخاطر الی " رو نمی دونم دیدید یا نه اما من با اینکه دیدم بیصبرانه منتظر اکرانشم. به شما هم توصیه میکنم از دستش ندید، با اینکه فیلم داستان محور نه بازیگر محور اما گلشیفته دیوانه کننده بازی میکنه. معنی حرفامو موقعی که فیلم و دیدید متوجه میشید و انوقته که میگید حیف که رفت. ای کاش به جای لیلا حاتمی به گلشیفته سیمرغ و میدادند تا به این بهانه هم بیاد ایران هم قائله ختم بشه. ای کاش ...
٧- میخوام از این به بعد مثل بعضیاتون به جای این همه نوشتن، یک یا دو جمله ای بنویسم تا هم وقت شما رو کمتر بگیرم هم خودم بتونم تند تند آپ کنم. خوبه؟

|
نمی خواستم شروع مجددم را اینگونه آغاز کنم، اما چه کنم که حاتمیکیا را دوست دارم، حتی حاتمیکیای دعوتی! به نقل از سایت جشنواره |
شاید تغیرات پرشین بهانه ای بود برای ننوشن دوبارهام. میدونم تنبلم اما خود باید یه جورائی فرافکنی کنم دیگه. وقتی اومدم و دیدم اینهمه برام کامنت گذاشتید که چرا نمی نویسم خودم شرمنده شدم. البته میدونم نوشتههام بی ارزش تر از این حرفاستها اما خوب بالاخره لطف دوستان شامل حالمون بوده و هست. الحمدالله.
یه مقدار زیاد شدن مسئولیتهای کاریم و یک مقدار هم تنبلیم باعث شده از این فیض محروم بشم. البته جسته و گریخته سعی کردم به وبلاگ دوستای خوب و مهربونم سر بزنم و سر هم میزنم ولی خلاصه ما رو ببخشید دیگه. در هر صورت موفق باشید .
رجب اومد. نمیدونم این برای شما چه معنی و مفهومی داره؟ اما رجب برای من ماه خاصی، از امروز دارم برای شب سیزدهمش لحظه شماری میکنم. برای من که هنوز به بیت الله الحرام مشرف نشدم ، اعتکاف برام مث حج میمونه. پارسال که غروب پانزدهم رجب از مسجد قبا اومدم بیرون ، فقط یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده بود. چطوری تا نیمه رجب سال دیگه زنده بمونم. انگاری اون دعای ام داوود قبل از افطار نیمه رجب یه تکه از وجودتو پیش خودش نگه میداره. اصلا نمیتونم اون حال و هوا رو توی حروف و نوشته بگنجونم. باید خودتون از نزدیک لمسش کنید. پیشنهاد میکنم حتما تا دیر نشده این فرصت استثنائی رو از دست ندید. تا حالا شده بخواهید برید یه جائی که هیچ کس دور و برتون نباشه یا اینکه جائی باشید که هیچکس و هیچ قدرتی و هیچ بشری رو نبینید. اعتکاف یه همچین جائی. جائی برای رسیدن به آرامش مطلق اونم توی این بلبشو بازار مکاره. یا علی
۱- تا حالا شده وسط چله تابستون عرق سرد روی پیشونیتون بشینه، یا با اینکه زیر آفتاب تند تابستون هستید بید بید بلرزید و از سرما استخوانهاتون یخ بزنه؟ قدیمیها میگفتن سینه پهلو کردی.
۲- حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان ، هفته گذشته در سرمقالهاش ادعا کرده که بحرین جزو خاک ایران بوده که در زمان پهلوی به علت بی کفایتی شاه ایران از ایران جدا شده و به کشوری مستقل تبدیل شده. البته ایشون این ادعا را در مقابل اظهارات چند وقت گذشته بحرینیها در رابطه با جزایر همیشه ایرانی، ایران بیان کردهاند . اما متاسفانه ایشون با این ید طولائی که در رابطه با سیاست و سیاستمداری دارند نتونستند تشخیص بدهند که اظهارات اینچنینی در موقعی که کل دنیا به داشتن سلاح هستهای ایران را متهم میکنند چه میزان میتواند به ضرر ایران باشد. البته این را هم بگویم که بعضی از دوستان، ایشان را به عنوان یکی از کاندیدهای پست وزارت امورخارجه ایران در دولت احمدی نژاد میدانستند(چرا میخندید؟ خنده نداره خوب اینم یه نظر دیگه). اظهارات بیدرایت ایشون باعث حاد شدن روابط ایران و حتی تجمع مردم شهید پرور بحرین در جلوی درب سفارت ایران و بی حرمتی به پرچم مقدس ایران شده و همچنین تهدید وزارت خارجه بحرین که در صورت عدم عذرخواهی رسمی ایران، سفیر ایران از بحرین اخراج خواهد شد. که بالاخره دیشب آقای متکی با همتای خود در بحرین دیداری داشتند که البته ایران اعلام کرده که هیچ عذرخواهی در کار نبوده و فقط دلجویی بوده(!).
۳- خوب این قضیه کات، یه فلش بک بزنید به حدود هفده یا هجده سال پیش که صدام حسین بعد از خاتمه جنگ ایران با بهانه اینکه کویت استان بیست و چندم عراق هست به خاک کویت تجاوز کرد و ادامه ماجراکه خودتون بهتر میدونید.
حالا شما این سه معادله بالا رو کنار هم بگذارید و سه تا مجهول پیدا کنید . یکی از اون مجهولها همون سن پرتقال فروش.
تهران ساعت ۱۱ صبح، بازار تهران،قبل از ناصر خسرو، سبزه میدان
پلکان آهنی و باریک که هر دو طرف بازار طلا فروشها کشیده شده اینقدر کثیف و چرک و شلوغ هست که کسی رو به خودش جذب نکنه، اغلب کسانی که توی اون راهرو های باریک تند تند دارن رفت آمد میکنند یا طلاسازن یا بنک دار یا شمش فروش.
غفلت یه لحظهای میتونه یکی رو میلیونر کنه و یکی رو بدبخت. ثانیه تعین کننده قیمت طلاست و کوچیکترین اتفاق توی شهر یا کشور یا حتی جهان روی این کالای زینتی زرد رنگ میتونه تاثیر بگذاره. چیزی که برای تازه وارد ها اونجا جلب توجه میکنه اسمی که روی بعضی مغازههای دو متری نوشته شده ریگیری ، آزمایش درصد خالصی طلا، کوتاهترین توضیحی که میتونم برای این کلمه بدم . طلای خالصٍ خالص اینقدر نرم و انعطاف پذیره که نمیشه به طور خام استفاده کرد. برای همین همیشه مقداری از ناخالصی های آن را میگذارند درونش بماند تا عیارها و طبقات مختلفی برای این شیء با ارزش داشته باشیم. البته من نه طلا شناسم نه تخصصی توی این زمینه دارم اما برای کنجکاوی و مسائل دیگه راهم به بازار طلای تهران افتاد و به شما هم پیشنهاد میکنم یک سری به انجا بزنید که بی ضرر نیست.
طلا یا هرچیز دیگه هرچقدر مقدار حرارتی که میبیند و زمانی که روی آتش هست بیشتر باشد باعث خالص تر و ناب ترشدنش میشه . این مسئله خیلی شباهت زیادی به عشق داره. عشق هر میزان که رنج و درد بیشتری همراه داشته باشه درصد خلوص و ارزشش بیشتر میشه.
دوست دارم دست حسن فتحی عزیز رو برای نگارش و ساخت سریال مدار صفر درجه ببوسم، هزار هزار کنفرانس و همایش انسجام ملی و اتحاد اسلامی فدای یه تار موی حسن فتحی که چه زیبا یهود و مسیحی و عرب و عجم رو کنار هم قرار داده. چه زیبا سرانجام عشق رو توی زمانها و نژادهای مختلف نشون داد. براش از صمیم قلب آرزوی موفقیت میکنم. مطلع شدم داره با استفاده از شاهنامه مجموعه ایهم برای کودکان میسازه. میدونم اونم پرمخاطب جذاب از کار در میاد.
دوستی داشتم ،سال دوم دبیرستان عاشق دختر همسایشون شد، پیشدانشگاهی عقدش کرد و دو سال بعد به خوبی و خوشی رفتند سر زندگیشون، متاسفانه الان دارن طلاق میگیرن. من به اون دوستم ایمان دارم که واقعا عاشق بود. عاشق به تمام معنا. اما اینو هم میدونم که توی ریگیری عیارش پائین بوده.
زندگی و سختیهای اون بهترین آزمایشگاه محک عشق
حدود سال ۸۰ بود که شنیدم سامان مقدم برای پیدا کردن لوکیشن فیلم جدیدش به کشور امارات سفر کرده، بعد از چندی توی خبر ها اومد که مقدم سر بازیگر نقش زن فیلم با تهیه کننده به نتیجه نرسیده و قضیه منتفی اعلام شده! سامان مقدم اعتقاد به بازی هدیه تهرانی داشته و تهییه کننده به سارا خوئینی ها !!!
تا اینجای قضیه همه چیز عادی و معمولی به نظر میرسه. بعد از یک سالی خبر دار شدیم که جناب آقای محمد رضا شریفی نیا که از اول بر این پروژه دست داشته فرد بهتری رو به تهیه کننده فیلم معرفی کرده. بله کاظم راستگفتار، حالا ایشون کی بودند؟ ایشون کارگردان فیلم عروس خوشقدم هستند که حضرت شریفینیا در آن فیلم هم برنامه ها داشتند و البته قبل از اون هم کاظم خان بیشتر کارگردان فیلمهای تبلیغاتی بودند و جالب تر اینکه بدونید اولین کار حرفی خانم خوئینی ها هم همون سفر سبز محمد حسین لطیفی بوده که به طور کاملا اتفاقی شریفی نیا اونجا هم بازیگر ، مشاور کارگردان، دستیار تهیه و ... بوده.
خوب بالاخره فیلم با تفاسیر بالا در تهران و کشور امارات ساخته شد اما متاسفانه فیلم نتونست از دولت خاتمی مجوز اکران بگیره! و بعد از گذشت سه سال به طور اتفاقی از وزارت خونه جناب آقای صفارهرندی مجوز گرفت و با تبلیغات محیطی وحشتناک و تیزرهای تلویزیونی هنگفت به اکران درآمد و بعد از حدود سه هفته با عذرخواهی شخص وزیر تکرار میکنم خود شخص وزیر ارشاد نه معاونت سینمائی(جعفری جلوه مدیر اسبق شبکه یک سیما) یا بنیاد فارابی یا مسئولین ذیربط دیگه بلکه خود وزیر به اکرانش خاتمه داد و از تمامی سینما ها یک شبه جمع آوری شد. البته به علت فروش ناگهانی سی دی ها فیلم نتونست خوب بفروشد اما علت جلوگیری از اکرانش در عذرخواهی وزیر ارشاد، شاید برای شما هم جالب باشد.
۱- جریحه دار کردن امت حزب الله
۲-تشویش اذهان عمومی
۳-تشویق و ترغیب زنان شوهردار به خیانت کردن به شوهرانشان
۴- آموزشهای منفی برای گرفتن بهتر و نحوه فیلم برداری از برنامه های ناموسی مردم
۵-مدینه فاضل نشون دادن کشورهای شیخ نشین
فیلم نقاب ، فیلم فارسی رده جیمی هست که برای گیشه ساخته شد اما متاسفانه آخر و عاقبت خوبی نداشت. من شما رو به دیدن این فیلم دعوت نمی کنم اما کم لطفی از نوشته استخوان دار قاسم خانی یاد نکنیم. من خودم فیلم و رو نیدیدم و نخواهم دید اما یکی از دوستانم که فیلم رو توی سینما دیده بود و بعد هم سی دی اون رو دیده بود گفته بود که صحنه هائی توی سی دی هست که توی سینما حذف شده بود و جالب اینجاست که بدون اینکه از پیشینه فیلم خبر داشته باشه گفت: نقش زن فیلم انگار برای هدیه تهرانی نوشته شده بود. بگذریم ، اساس و بن این فیلم جای بحث و حرف هست اما ما هم از حس خاله زنکیسممون کم میکنیم و مثل همه آدم های دیگه به تماشای اتفاقات فرهنگی این مرز و بوم مینشینیم و افسوس میخوریم
در این هیاهوی لجام گسیخته روزگار و در این بازار مکاره، تنها توئی که یک رنگی. وقتی از همه کس و همه چیز دلزده و نا امید میشوم این توئی که آغوشت برای من بهترین مامن. ای کاش میتوانستم یک لحظه جای آن پرستوهایی بودم که در هوای مسجد الحرامت پر میکشن. و خیلی ای کاش های دیگر که ننوشته ام اما تو همهشان را میدانی. دوستت دارم
سلام ای آسمانی ترین همسر و ای مهربانترین مادر، این چندمین سال میشود که دیگر لیاقت بودن در حریمت را ندارم؟ گویی نه تنها من بلکه خیلی های دیگر هم امسال برایت مرثیه ای نسرایدهاند! زخم مدینه «فدک» دیگر مدرن تر از این شده که برایت از مرتضی بگوید، حریم «حسین عزیز» دیگر از پدر روحانی برایت چیزی تعریف نمیکند، «تراب» درگیر دغدغدههای سیاسی شده یا پاگیر ارگان های دولتی که دیگر نه صبر سرخشان سرخی دارد نه از دهر برایمان میگویند، حسین عالم بخش همانگونه که در آشنای غریب غریب ماند، غربت عشق را هم به لقایش بخشید، شاید همگی اینها توجیه داشته باشد چرا موجه ترین فرد تئاتری این مملکت ، «حسین پارسائی» که نه غم بودجه دارد نه دل نگران سالن بانوی بینشانش را نشان نداد. دیگز از کانون انصار و هزاران نشان دار بینشان نیز بگذریم که انها هم شاید توان برپائی بزرگداشت بزرگیت را نداشتند. یادش بخیر روزهایی که سالن های تئاتر این مملکت در ایام فاطمیه قبضه دوستان بود. یادش بخیر روزی که در مرکز تئاتر وزارت خونه تهمت عصر حجری بهمان میزدند، شاید همون موقع ها باید میفهمیدم که روزی میرسد که نمیگذارند کار کنیم. اما نه ، نباید بی لیاقتی و بیعرضهگیمان را تقصیر دیگران بیندازیم ما نتوانستیم که نشد. شاید روزی برسد که خیلی از ما بهتر برای تو کار کنند ، شاید روزی بچههای ما یا نسلهای بعد از ما در کتابهای تاریخشان سرگذشت خیلی ها را بخوانند همانگونه که تاریخ به ما ثابت کرد که تو چقدر پاک و معصوم و بهترین بودی . شاید.
"روز سوم" محمد حسين لطيفي بسيار ديدني و قابل بحث هست اما من اينجا نه ميخوام بحث فيلم شناسي راه بياندازم نه شكايتي براي كانديداتوري 12 يا 13 رشتهاي اين فيلم توي جشنواره رو دارم. "روز سوم" داستانهايي رو روايت ميكنه از لحظات سقوط خرمشهر. درست زماني كه نيروهاي بعثي عراق به خرمشهر نزديك شدند و همه در حال فرار هستند. يكي از اين داستانها مربوط ميشه به برادر و خواهري كه پاي خواهر در انفجارات چند روز گذشته خرمشهر آسيب ديده و در خانهاي هستند كه نيروهاي عراقي چند كوچهاي بيشتر با آن فاصله ندارند و برادر براي اينكه ناموسش به دست عراقي ها نيفتد او را در گودالي درون حياط خانه مخفي ميكند تا در تاريكي شب بتواند او را نجات دهد و وقتي شب به آنجا ميآيد متوجه ميشود كه خانهشان به پايگاه نيروهاي بعثي تبديل شده. القصه، برادر به همراه چند تن از دوستانش براي اينكه ناموس ايراني حفظ شود خود را به خطر مياندازند و حتي در اين راه به شهادت ميرسند. داستان و همچنين روايت آن بسيار تلخ و تكان دهندهست اما چیزی نیست جز واقعیت.
بعد از ديدن اين فيلم ناراحت بودم از اتفاقاتي كه در طول مدت جنگ براي هم وطنانم افتاده و خوشحال و مغرور به خاطر اينكه نه تنها وجبي از خاكمان را به اجنبي نداديم بلكه از ناموسمان هم دفاع كرديم.
اما واقعياتي ديگر به سختي تكانم داد. در آن زمانها براي حفظ وطن و ناموس چه ها كه نشد و چه دسته گلهائي كه به خاك سپرده نشد ولي اكنون، بهترين فاحشههاي ابوذبي ، دبي و شارجه ايراني هستند. شديم همون قورباغه اي كه يواش يواش توي آب گرم شديم و نفهميديم آب به دماي جوش رسيده. يعني اگه يكي از اون شير مرداي فتح خرمشهر الان زنده ميشدند ميتونستند تحمل اين واقعيتها رو بكنند؟ مقصر اينجا كيه؟ من و تو به عنوان يه شهروند يا خيلي ها ديگه به عنوان مسئولان و گردانندگان جامعه ؟ نميخوام فرافكني كنم، همه به اندازه كافي متهميم، اي كاش كمي از غيرت اون دليرمردان توي خون ما رسوب ميكرد. يادشان بخير
میخوام امروز براتون یه خاطره تعریف کنم. اونم از اون قدیم ندیما.
سال ۷۹ بود که یکی از دوستام توی رشته سینما تحصیل میکرد یه روزی زنگ زد و گفت چندتا از دوستانش می خواهند یه فیلم داستانی کوتاه بسازند، از اونجائی که من هم توی تولید یکی دوتا فیلم کوتاه شرکت کرده بودم و تجربه کمی داشتم(حمل بر خود ستائی نشه ها !) ، از من هم دعوت شد برای چند سکانس که قرار بود جنب درب اصلی پارک ساعی اونم توی شب فیلمبرداری بشه شرکت کنم. من هم با کمال میل پذیرفتم. اون شب فرا رسید و همه چیز به خوبی شروع شد و حتی چندتا پلان هم گرفته شد. تمام مدارک و مجوز ها هم کامل بود و با نیروی انتظامی و مسئولان پارک کمال همکاری رو داشتیم. تقریبا دم دم های صبح بود که قرار بود سکانسی رو بگیریم که بازیگرمون کنار یه پیت حلبی نشسته و با آتیش داره گرم میشه، وقتی پیت حلبی از توی صندوق عقب ماشین یکی از بچه های گروه در اومد همه خندشون گرفت چون پیت روغن ۱۷ کیلوئی کاملا نو و براق بود. به پیشنهاد یکی از رفقا مقداری بنزین روی پیت ریخته شد تا کمی سیاه بشه.بعد از چند دقیقه دوستمون که یکمی عجول بود گالن بنزین رو گرفت تا روی آتیش بریزه. همه اون رو از این کار منع کردند اما قبول نکرد و گالن رو خالی کرد روی آتیش و بعدش گفت :دیدید هیچی نشد. و غافل از اینکه گالنی که در دست داره شعله ور شده. همه با هم داد زدیم آتیش. اون بنده خدا هم تا دید دستش آتیش گرفته حول شد و بجائی اینکه گالن رو طرف خیابون و جوب آب پرت کنه اون رو طرف لوازم فیلمبرداری و ساختمان چسبیده به پارک(ساختمان گفتگوی تمدن ها) پرت کرد حالا خودش که اتیش گرفته بود هیچ دوربین و پرژکتورها و از همه مهم تر درب اون اداره دولتی هم آتیش گرفته بود. سرتون رو درد نیارم بالاخره با هزار زحمت و آب جوب آتیش ها رو خاموش کردیم. اما باتری دوربین و یکمی دیگه از وسایل آب شده بود . الحمدالله همکارمون چیزیش نشده بود و فقط لباس هاش کمی سوخته بود. از همه جالب تر اینجای ماجراست که کارگردانمون بعد از دیدن این صحنه و تعطیل شدن کار یه حرکت جالب کرد. رفت و نشست وسط جوب خیابون ولیعصر و شروع کرد آب جوب رو به سرش ریختن. این حرکتش هم خودش رو آروم کرد هم باعث به خنده در اومدن گروه شد. البته اون این کار رو خیلی جدی انجام میداد و باعث شد رهگذران ساعت ۴ صبح خیابون ولیعصر متعجب به ما نگاه کنند. آخرسر هم به خاطر اینکه ما رو به جرم اهانت به فرمان ریاست جمهوری وقت و مخدوش کردن اموال عمومی دستگیر نکند همگی فرار کردیم. یادم میاد توی روزنامههای بسته شده اون زمان این کار رو به گروه فشار نسبت دادن و یکمی هم سرو صدا بلند شد. اینم از آتیش بازی ما. ولی خدائی اون موقع ها بخاطر اینکه دغدغه های الکی برای خودمون نداشتیم خوب زمانهائی بود ها.
دیشب توی اخبار دیدم نیروی انتظامی تهران اعلام کرد ۷۰٪ اراذل و اوباش تهران رو جمعآوری کرده، با بعضیهاشون هم مصاحبه میکردن ، هر کدوم برای خودشون اسم و رسم و گروه داشتن. توی خونه همه خوشحال بودن که عدهای اوباش از توی سطح شهر جمع شدن. امروز سر کار بحث همین بود، همکاری که چند هفته پیش به عکسالعمل نیروی انتظامی در قبال بدحجابی اعتراض میکرد همش قربون صدقه نیروی انتظامی میرفت و میگفت باید همه اون اراذل و اوباش رو کشت و باید دست و پاشون رو قطع کرد. هر چی خواستم به اونا بفهمونم که این کارها توجیه نداره و نمیتونن به همین راحتی کشتشون نتونستم. اما توی فکر رفتم که چطور جمع آوری یک سری مانکن که شاید خیلیهاشون دختران فراری و زنان خیابانی باشند امنیت اجتماعی و خانوادگیمون رو به هم نمیزنه اما این اوباش چرا. میخوام بگم که اگر اوباش و اراذل جان و مال ما رو تهدید میکنن، اونطور بد حجابی ها هم امنیت اجتماعی و روانی ما رو خدشه دار میکنن. البته قصد بیاحترامی به خانم ها رو ندارم. خودشون هم میدونند که منظورم چی؟
دفعه قبل درباره نماز نوشته بودم و جمله معروف ان صلاه تنهی ان الفحشا و المنکر ؛ از این گفته بودم که اگر بخواهیم نماز واقعی بخونیم ، چون رعایت کردن مال غصبی و حلال و حرام از شرایط نمازگزار هست و یکسری کارهای دیگه مجبور میشویم از خیلی کارها چشم پوشی کنیم و واقعا همین نماز ما رو از خیلی چیزها و کارها باز میداره و الکی نیست که گفتن: نماز ستون دین. اما نمیدونم به چه دلیلی همه نوشته هام پاک شد و دیگه حال و حوصله ندارم باز بنویسم. حتما هم خیر و صلاحی توش بوده.
خودمونیم این پستم خیلی مثبت مثبت شده. باشه برای دفعه بعد یه چیز خفن بنویسم فکر نکنید ما خیلی آبکشیده ایم

بحران باب روز بود،بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترک، حتی اظهار عشق هم میتوانست یک عمل ابلهانه بورژوایی باشد و باعث اختناق جنسی شود. اما مهمتر از همه بحران ایدئولوژیکی بود. یا به قول آلبا، دنیا نباید دیگر آن طوری بگردد که تا بحال گردیده است. و این موضوعی بود که آلبا پیرانی و فرزاد مفتون میتوانستند ساعتها توی کافه نادری بنشینند و دربارهاش با تو حرف بزنند و سیگار پشت سیگار روشن کنند.
اما امروزه، نه تنها توی اون کافه هدایت و چوبک و جلال و ... نمینشینند بلکه اونائی که فقط از نظر ظاهر تیپ روشنفکری میگیرند و اشنو ویژه میچاقند و قهوه مکای مرکزی سر میکشند، سر سوزنی جربزه و اعتبار اون خدابیامرزها رو ندارند. فکر میکنند اگر صبح تا شب شاملو و فروغ قرقره کنند و پز مدرنیته بدهند سرشون به تنشون میارزه.
امان از اون روزی که حتی عقاید درستشونم نوشته شده از دستخط خط خطی شده وطن فروشای ناسیونالیست نمای اونوریست.
کافه نادری - کجائی که یادت بخیر
عکس هوائی از قله دماوند گرفته شده توسط ناسا

وفات حضرت معصومه سلام الله علیها تسلیت باد
۱- خوب از دهم اردیبهشت هم که بیستمین نمایشگاه کتاب شروع به کار مینکه. تفاوت عمده این نمایشگاه با نوزده دوره پیشینش شاید محل برگزاریش باشه. با تجربه یک ماه نمایشگاهی(چهاردهمین نمایشگاه قرآن) توی مصلا میدونم اشتباه خیلی خیلی بزرگی بوده که معاونت فرهنگی ارشاد مرتکب شده. فضای مصلا برای نمایشگاه ساخته نشده، سنگفرش ها و کاشیکاری دیوارها باعث انعکاس صدا میشه و این امر باعث خسته شدن بازدید کننده میشه. نداشتن تلفن و برق فشار قوی باعث کندی کارهای اداری نمایشگاه میشه و هزاران دلیل دیگه هست که نشون میده این کار خیلی خیلی به ضرر نمایشگاه هست۷ اونم از نوع بینالمللیش!
۲- شنیدم سید مهدی شجاعی (انشارات نیستان) کتابی توی نمایشگاه میده بیرون که رو دست غیر قابل چاپ زده. بی صبرانه منتظر خوندنش هستم.
۳-تئاتر پنجره فولاد با بازی اکبر عبدی و کارگردانی سید جواد هاشمی به تهییه کنندگی گروه فرهنگی فدک از دهم اردیبهشت به مدت نامعلوم(!) در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه میره. تئاتر در مورد انفجار بمب در روز عاشورا در حرم امام رضا هست. با اینکه به طور کلی با تمامی تئاتر های گروه فدک مشکل دارم اما برای یه سری مطالب دیدنش بیفایده نیست.
مسلما یکی از بحثهای روز جامعه، مطبوعات،رسانه های جمعی و مخصوصا رسانههای غربی فارسی زبان بر سر طرح جدید آقای احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی میباشد.

نمیخوام در مورد درست بودن یا غلط بودن این طرح صحبت کنم.نمیخوام بگم این طرح مهمتره یا طرح های اقتصادی. نمیخوام بگم این فساد مخربتره یا فساد اقتصادی آقایون. نمیخوام بگم آمار ۹۳٪ موافقت شهروندان با این طرح چقدر صحیح هست. چون اصلا من نه جایگاهش رو دارم نه اطلاعات کافی در این مورد . اما خیلی دوست دارم نظر شما دوستانم رو در مورد این طرح به عنوان یک نمونه جامعه اماری کوچک با نظرات و سلایق متفاوت بدونم. البته منت سرم میگذارید.
یه چیز دیگه هم ته گلوم مونده که اگه نگم حناق میگیرم. اگه به قول این مدافعان و فعالان حقوق بشر و حقوقدانان از کشور در رفته که لمیدن توی استودیوهای اونور آبی ، توی ایران داره نقض حقوق بشر میشه و بانوان ایرانی در نهایت ذلت و خواری به سر میبرن. و باید همه جای دنیا آزادی عقیده و رفتار باشه و هر کس به هر طریقی که دلش میخواد توی جامعه بچرخه. پس تکلیف بانوان محجبه و دانشجویان فرانسه و دیگر کشورهای اروپائی چیه؟ این سوال خیلی ذهنم رو درگیر کرده.
نمایشگاه حرم در تصوير به منظور ارائه تصاوير تاريخي از بارگاه ملكوتي حضرت عبدالعظيم الحسني عليه السلام در جوار اين آستان مقدس داير شد.
در این نمایشگاه تصاویر متنوعی از نماها و جلوه های ویژه تاریخی آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام، در معرض دید علاقمندان قرار گرفته.
به گزارش روابط عمومی آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام این نمایشگاه از تاریخ 17 فروردین ماه لغایت پنجم اردیبهشت ماه در آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام تالار جناب شیخ کلینی (ره) دایر خواهد بود.
در این نمایشگاه تصاویر متنوعی از نماها و جلوه های ویژه تاریخی آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام، در معرض دید علاقمندان قرار گرفته که قدیمی ترین تصاویر به نمایش گذاشته شده در این نمایش مربوط به یکصدو شصت سال پیش مي باشد.
موزه ملی ایران، سازمان میراث فرهنگی، موزه کاخ گلستان، کتابخانه ملی ایران و موزه تماشاگه تاریخ از مراکزی هستند که در برپایی این نمایشگاه با روابط عمومی آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام همکاری داشته اند.


هیچکی منو دوست نداره، تولدم مبارک.
شوهر خواهرم میگفت همسن من که بوده بچش به دنیا اومده بود. ای بابا کی دیگه این روزا با این گرونی و ... فکر ازدواج به سرش میزنه. خودمونیم ها پیر شدیم رفت
مواد مخدر و اعتیاد توی این روزها یک تم اصلی و قابل حرف برای کارگردان های ایرانی شده. البته قبل از این هم فیلمهای خارجی بسیار خوب و موفقی دیدیم. ترافیک و جیا (GIA) فیلم های دیدنی و تاثیر گزاری هستند که دیدم و به خاطر دارم و به شما هم توصیه میکنم اگر تا به حال ندیدید حتما این کار رو بکنید

و اما بحث خودمون، چند سال پیش پوران درخشنده با شمعی در باد با بازی خوب رادان تونست حرفهای زیاد و تاثیر گزاری در مورد این معقوله بزنه. البته در اکران عمومی به علت تایم بسیار بالای فیلم قسمتهای حذف شد.

در جشنواره امسالدو فیلم مهم از کارگردانهای مهم این نرز وبوم فیلم خودشون رو به مواد مخدر و حواشی آن اختصاص داده بودند.علی سنتوری(به سنتوری تغییر نام داده شده) فیلم آخر مهرجویی که به علت استفاده محسن چاووشی برای خواندن کلیپهای فیلم نه تنها در جشنواره با مشکل مواجه شد در اکران فیلم هم به مشکل بر خورده است. البته فیلم با حساسیت خیلی بالایی ساخته شده و در مواردی برای نشان دادن سیاه لشگر از معتادان واقعی استفاده کرده است و رادان و گلشیفته فرهانی برای بازی در فیلم سنگ تمام گذاشتهاند و حضور شریفینیا در کنار کارگردان به عنوان (...) بدون تاثیر نمیتونه باشه.

خون بازی ساخته تحسین برانگیز رخشان بنی اعتماد (به همراه عبدالوهاب) دیگر فیلم جشنواره امسال میباشد که به اعتیاد پرداخته است. بازی فوق العاده باران کوثری، فیلمبرداری بسیار بسیار عالی محمود کلاری و شخصیت پردازی و دکوپاژ شاخص بنی اعتماد از امتیازات ویژه فیلم میباشد. توصیه میکنم تنها فیلم را ببینید تا بتوانید کاملا تمرکز داشته باشید وحتی المقدور برای تفریح و گذران وقت به دیدن این فیلم ننشینید. حس گیری و دیالوگ گویی باران کوثری در کنار حرکات تند و تیز دوربین و رنگ منحصر به فرد فیلم میتونه به راحتی آدم رو به وجد بیاره. به یاد داشته باشید که داستان فیلم و انتهاش شاید کمی توی ذوق میزند. البته "خون بازی" با تمام قوتی که در زمینه فیلمبرداری و بازیگری دارد، به همان نسبت از نظر تدوین موفق نیست. فیلم در برخی لحظات قطع هایی دارد که در شکل کلی روایت نوعی گسست ایجاد می کند. صحنه های مربوط به خرید مواد مخدر از پسر جوان درون ماشین و صحنه رگ زدن سارا هر چند در شکل گیری موقعیت کلی اثر قرار می گیرد، اما ریتم اثر را دستخوش تغییری ناخوشایند کرده است. اگر این صحنه ها کوتاه تر می شد تا با استفاده از شیوه روایتی غیر خطی در لابه لای اثری جای می گرفت، در بیان تصویری فیلم موثرتر بود.
یقینا همتون فیلم تایتانیک رو به یاد دارید، توی کشتی تایتانیک اختلاف طبقاتی و سطح فرهنگی و مالی مردم به شدت قابل تمایز بود. در اواخر فیلم وقتی کشتی دچار غرق شدن شد. درب های خروجی بخش های دو و سه را که مردم کم درامد تری توی اون بودند بستن تا اشراف و شهروندان درجه یک به راحتی بتونن از کشتی خارج بشن. اون موقع وقتی این صحنه ها رو میدیدم از انسان بودنم خجالت میکشیدم اما حالا فکر میکنم یه کم نظرم فرق کرده .
دیروز توی تاکسی، راننده پیرمرد با هزار بدبختی و مصیبت داشت برام تعریف میکرد که چطور تونسته ماشین رده خارجش رو به پراید تبدیل کنه و داشت غصه میخورد که هنوز چقدر به تاکسیرانی بدهکار، توی همین گیر و دار بودیم که یه جوون به زور ۲۰ ساله با ۲۰۶ اسپرت شدش پیچید جلوی ماشین و یه دریوری گفت و رفت. توی این فکر بودم که چطور پسر ۲۰ ساله ۲۰۶ سوار میشه و این پیر مرد با ۴۵ سال کار و کارگری هنوز نتونسته پول یه پراید و در بیاره. ای کاش شهرهامونم میتونستیم طبقه بندی و کنیم نمیگذاشتیم شهروندان درجه یک به به حریم درجه دوئی ها وارد بشن. این طوری شاید دلمون از بعضی چیزا آتیش نمیگرفت. وقتی یه خودم اومدم دیدم کلی از مقصدم گذشتم. و مجبور شدم کلی پیاده برگردم ![]()
از ۳۰ دی ۱۳۸۴ تا حالا خیلی گزشته به نظر خودم توی این مدت میتونستم خیلی تغیر بکنم و نکردم و به طور طبیعی هم توی بعضی مسائل تغییر کردم. خوب یا بد. اما به طور کلی نظراتم نصبت به خیلی مسائل دیگه مثل قبل نیست. حالا که میتونم سر کار از اینترنت به راحتی استفاده کنم شاید بتونم به بلاگ قبلیم و دوست داشتنیم سر بزنم ، نمیدونم میتونم مثل قبل با شمادوستان اینترنتیم رابطه خوبی برقرار کنم یا نه در هر صورت خوشحالم که بازم میتونم بنویسم. فعلا ...
چند وقتيست که باز هم وسوسه نوشتن به جانم افتاده ، سياست،هنر ،سينما، عشق ، زندگی و همه و همه چيز هايی هستن که دوست دارم از اونها بنويسم اما نيرويی نمی گذارد تا بنويسم چيزی از درونم نمی خواهد بنويم تا انقلاب درئنيم به تکامل برسد.
خيلی گنده گنده نوشتم ولی خدايی همين طوره، به اميد روزی که باز هم بنويسم که نوشتن بزرگترين موهبت الهی ست البته بعد از خواب!
خيلی دور خيلی نزديک
بيد مجنون
کافه ترانزيت
غزل عاشقانه و دوست داشتنی «به رنگ ارغوان»
آقای احمدی نژاد
گُه زدی
با اين انتخاب کابينه
آخه اشعری شد وزير؟معاون کيهان شد آدم فرهنگی اين مملکت؟ مگه نگفتی تخصص شرط اول انتخاب؟کدوم تخصص بگو پاسدار بودن شرط اولت بوده. جفتک اول رو که خيلی حرفهای نواختی
نمی دونم تنهايی چقدر به شما می چسبه؟ از تنها بودن و با خودتون خلوت کردن چقدر لذت میبريد؟ در هر صورت اين رو می دونم که انسانها هر چقدر اجتماعی و فعال باشند باز هم هستش زمانهايی که به تنهايی و تنها بودن احتياج دارند. راستی وقتی انسانی يه نفر رو به عنوان همسر و همراز خودش اون هم به طور رسمی و کاملا قانونی (!) انتخاب ميکنه باز هم حق داره تنها باشه. يعنی باز هم می تونه يک حريم کاملا خصوصی برای خودش داشته باشه؟ حريمی که شايد نزديکترين کسش هم نتونه به اون نفوذ کنه. اصلا نمیدونم اين فکر ها کی و چگونه به ذهنم خطور کرده ولی اين رو میدونم که از اينکه کسی بخواهد اين قدر به من نزديک بشود که از تمام چيزهايی که در ذهنم میگذرد با خبر بشه میترسم، يه جورايی احساس خفگی میکنم.دوست دارم با تمام احترامی که برای اطرافيانم میگذارم ولی زمانهايی رو برای خودم داشته باشم و از اون زمانها به تنهايی لذت ببرم، خيلی خودخواهم؟
با اينکه يه کمی ازشون دلخورم
تولد تنها بانوی بهشتی مبارک
روز تمام خانم های وبلاگی هم مبارک
بيچاره اين آقايون بدبخت... ميگيد چرا؟
به اين خاطر
- روز زن
- روز تولد
- روز ولن تايم
- سالگرد ازدواج
- سالگرد آشنايی
- سالگرد خواستگاری
- سالگرد ...
خدا برکت بده به اين روسری های گل منگلی
"صدايم كن" افتخاري داره پخش ميشه، يه حسي بِهت ميگه بايد بنويسي، اونم نه پشت ميزت. روي تختت،بالشتتم بايد زير بَقَلت باشه. كاغذ
A4 رو از كشو پائيني سمت چپ بر ميداري خودكارآبيSTAEDTLER از جا خودكاري كنار مانيتور تو دستت مياد. اما نه ،قبل از اينكه خودتت رو توي تخت بندازي يه چيز ديگه كمِ. بدون تامل ميري توي آشپزخونه، زيرش خاموشه اما عيبي نداره، ليوان سفالي زردِ كه مامان از مكه آورده توي آبچيك بالاي ظرفشويي، هموني كه روش نوشته "شاي ربيع اكسبرس" تموم چايي تويِ قوري رو خالي ميكني توش يه كم هم آبجوش!دكمه بزرگِ رو كه فشار ميدي هم تقي صدا ميده هم چراغش روشن ميشه، حالا نوبت اون دكمه بيضي آبيَست ، يه يك دوتا نقطه دوتا صفر حالا شمارش معكوس توفقط شصت ثانيه فرصت داري بهش فكر كني. فقط دوتا چشم كه هر وقت … سه تا بوق ممتد وقتي دستت داره ميسوزه ميفهمي دسته ليوان خيلي داغ ،يه مشت قند و چندتا حباب با يكمي كف.
…
هر وقت كه تمام انرژي و توانم رو جمع ميكنم تا يه چيزي بهت بگم زبونم بند مياد و ذهنم تُوَل ميزنه قلبم تندتند صدا ميده و نفسم از بوي عطر تندت بند مياد بعد بهم يه پوز خند ميزني و مثل هميشه بدون اينكه حرفي بينمون رد و بدل بشه تو ميري. تو ميري. تو ميري.
من ميمونم و يه دنيا حرف كه فقط ميتونم بنويسم. بنويسم و بخونم وفكر كنم. هر چقدر به تو بيشترفكر ميكنم از تو بيشتر دور ميشم . تو با حساب كتاباي اين دنيا نميشه كنارم باشي. پس فقط چشمم رو ميبندم و بهش گوش ميكنم
از آن سوي دريا
از آن سمت دريا
صدايم كن، صدايم كن
تو لبخند صبحي
پس از شام يلدا
از اين تيرگيها رهايم كن
لعنت به اين دنيا
آب جوش رو تازه خاموش كرده بودم. داشتم كالباسها رو توي يخچال ميذاشتم. آخرين مشتريها يه ده دقيقهاي بود كه رفته بودند. همون دو تا پير زن هميشگي، مث هميشه دو تا فرانسه هم بيشتر نخوردن. حتي به كيكشون دست هم نزده بودند، به من چه ميخواستن سفارش ندن. تا كي بايد سر اين چيزها خودم رو بخورم. پنيرا رو گذاشتم طبقه بالاي يخچال. صداي زنگوله در بلند شد. اصلا حوصله مشتري رو نداشتم، برگشتم كه بگم
… ديگه اومده بودن تو، خوش اومديد . فقط كله تكون دادن، خدا كنه اسپرسو نخوان، گور باباشون ميگم ندارم. منو بيارم. رفته بودن سر همون سه تا ميزي كه پاك نكرده بودم. اونجا هنوز كثيفِ تشريف بياريد جلو. زنِ داشت كيفشو ميذاشت كنار پاش روي زمين، سيگار و موبايل و يه قوطي سفيد روي ميز بود. همين جا راحتيم، شونههام خودش رفت بالا. در يخچال و بستم . دو تا نسكافه بياريد. نفسم از ته دل بيرون اومد. هنوز با مشتريها رو دربايستي دارم. فكر كنم زود برن. جاسيگاري نداريد. از طبقة پايين پيشخون فنجونهاي RCR و برداشتم. ميارم خدمتتون. آب هنوز جوشِ. بازم صداي زنگوله در . ديگه حوصله ندارم . ببخشيد آقا سيگار داريد. به زور سنش به هجده ميخوره هنوز نه رو نگفتم كه از همون لاي در خودش رو ميكشه بيرون. آبِ كه جوش نيست. نه رو محكمتر از اوني كه بايد ميگفتم گفتم. آب رو گذاشتم روي گرم كن ته كتري شيشهاي لِرت سفيد جمع شده. در مينياتوري رو باز كردم چراغاي بيرون رو خاموش كردم. جاسيگاري پس چي شد. از ته كتري حباب مياد بالا. اومدم. جاسيگاري توي سبد كنار ظرفشوييِ . وقتي رسيدم كنارشون حرفاشون قطع شد. چِندشم شد سريع تر از اوني كه بايد بر ميگشتم بر گشتم. پسره خيلي كمتر ميزد اينو توي همون نگاه اول فهميده بودم ولي الان كه از نزديك ديدمش بيشتر معلوم بود سيگارشون عقابي بود. پس اين نسكافه ما چي شد. فِس فِس كتري بلند شده. فنجونها رو كنار شير گذاشتم توي سيني، دود سيگار بالا سرشون ميرقصيد دستمال كاغذيها رو گذاشتم زير فنجونها اين عادتم شده اول فنجون بعد دستمال. هميشه بعدش يادم مياُفته كه ميشه اول دستمال گذاشت بعد فنجون اين طوري راحت تر هم هست، اين دومين باري بود كه صداي فندك مياومد. سيني رو گذاشتم روي ميز و تقريبا هول دادم طرفشون. چيزي لازم نداريد، دختره سر تكون داد پسره نگاه هم نكرد. چقدر تو دلم فحششون دادم. رفتم پشت پيشخون نشستم. سرم رو گذاشتم روي دستام. صداي يه قوطي پر اسمارتيز اومد. صداي هم زدن فنجونها. كمرم چقدر درد ميكنِ. ساعت بايد يازده شده باشِ. بازم صداي فندك. اينا سيگارو ميخورن؟ خوابم مياد. پس چرا گورشون رو گم نميكنن. فردا صبح اول يه سر برم خريد. نه حال ندارم توي هفته ديگه ميرم. شير ندارم بايد فردا برم. چرا صداي وزوزشون نميياد.گورشون رو گم كردن لابد. چقدر خستم. نكنه واقعا رفتن. سرم رو آوردم بالا. حالا سر هر دوتاي اونا روي ميز بود. چراغاي بيرون رو روشن كردم. نسكافشون رو تا ته نخورده بودن. سيگارشون هنوز روشن بود. اون قوطي اسمارتيز نبود هر چي بود زود اثر كرده بود خيلي زود. پس چرا سيگارا ته سفيدِ، جعبشون كه عقابي؟ كتري ديگه سر رفت. 110 دو تا بوق بيشتر نزد كه برداشتن. خيالم راحت شد، فردا نميخواست برم خريد تا يه هفته حداقل تعطيلم. كمرم ديگه درد نميكنه.
چقدر سخته كه بفهمی اونی
كه دوسش داری داره ميره
به خدا قسم من اين متن قبلی رو قبل از دور دوم انتخابات نوشتم ما رو چه به تخريب چهره حجت السلام! هاشمی دامت برکاتو. ما همين زندگی معمولی خودمونم بکنيم بسه. ولی خودمونيم عجب خر تو خری شده اين جامعه. کسانی از اين پيشروی اصلاحات طرفداری ميکنن که تا ۴ سال پيش سايشو با تير ميزدن ، مثلا همين اطرافيان اکبر گنجی. من که خوب يادمه سر مجلس شيشم همين طلايه دار آزادی(گنجی) چه فيشی کرد روی همين اکبر شاهمون اما حالا...
بالاخره قدرت مستی مياره ديگه جالب اينجاست که از همه نوع طيفی توی طرفداراش ميبينی از اون مراجع تقليد قم بگيريد تا اون تند روهای افراطی اصلاحات، من نمیدونم هاشمی چه جوری میخواد نظر اينها رو جلب کنه ولی اين رو ميدونم بيلاخی که هاشمی بعد از انتخابات به همه نشون ميده خيلی گنده تر از بيلاخ خاتمی(خيلی خيلی عذر ميخوام)
اين رو هم میدونم که طرفداران هاشمی از سه حالت زير بيشتر نيستند
۱- کسانی که دوست ندارند قدرت از ميان آخوندها بيرون برود
۲- عدهای که به سرمايه داری سنتی معتقدند(يا به عبارتی دوست دارند سرمايه ۸۰٪ مردم در دست ۲۰٪ ديگه مردم باشد)
۳-و در آخر کسانی که به هر نحوی قول پست يا منسبی حتی کوچک گرفته اند
خارج از اين سه دسته هر کسی که به هاشمی رای ميدهد فرد بسيار ساده انديشی هست.
به قول گفتنی شب دراز است و قلندر بيدار
طرح ممنوعيت فعاليت اقتصادی آقا زاده ها و متعلقاتشون مبارک
بيچاره برو بچههای رفسنجانی همشون از گشنگی میميرن
!؟!؟!؟

وقتی که توی قلبت ديگه جايی از اميد نيست
فقط میتونی به
مرگ
فکر کنی
* مگه نه!!؟
چشمام رو ببندم و باز كنم توی صحن و سراشم، میتونی تصورش رو بكني؟ صدای فواره صحنش، خش خش جاروی خادماش ، گريه زواراش، اونجايی كه حتی میتونی صدای نفس كشيدن خدا رو هم احساس كني! مگه خودش نگفته كه از رگ گردنم نزديكتره بهم. دلت رو گره ميزنی به گنبد زرد و قشنگش با اون كفترای سفيد مِفيدش،قربون اون پرچم سبزش برم وقتی فكرشم میكنم دلم قنج ميره براش .آخه نمیدونيد چقدر ديوونشم
نايب زياره همتون هستم از پيش هشتمين نگارم ،
سلطان علی ابن موسی الرضا.
ياحق
مستی هم درد من و ديگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده من و رها نمیکنه
از اينکه چند وقتيه نميام اينجا خودم خيلی نارحتم اما کار و زندگی يه طرف دل مشغوليای ديگه يه طرف. دعا کنيد بتونم بازم به جمع صميمی و پاک شما بيام
ممنون
سلام.
خوبيد؟ ببخشيد که يه کم آپديت کردنم طول کشيد، توضيح ميدهم که چرا اين طوری شدم. اول بگم که با اينکه به زور دو سه تا از اين نارفيقای نامردم دو تا از اين فيلم ها رو ديدم ولی بازم هم خوشحالم که مثل سالهای قبل نبودم و ديگه جشنواره دغدغه مهم زندگيم نيست. ولی خدايی با اينکه دوست ندارم زياد در مورد مطالب شخصيم چيزی بنويسم ولی نميشه. می دونم شما هم پول هم وقت و کلی انرژی مصرف نمی کنيد که از زندگی مردم سر در بياريد ، درستش اينه که حداقل در مورد مسائل جامعه و ... چيزی بگم که به يه دردتونم بخوره چند بارم دور خيز کردم که در مورد يکی دو تا مطلب به درد بخور چيزی بنويسم ولی چيکار کنم که نه وقتم اجازه بررسی اين مطالب رو ميده نه مغذم، که ديگه داره از کار می افته. پس اين بارم به گندگی خودتون ببخشيد تا بعد. راستش می دونيد چيه ما يه غلطی کرديم که مثل آهو تو عسل (!) مونديم. توی يه تئاتری نقش يه آدم جزامی بدبخت مفلس رو قبول کردم که با اينکه زياد نقش طولانی نيست ولی بد جوری انرژيم رو میگيره خلاصه بد جوری احتياج به منابع مطالعاتی و صحبت های روانشناسی دارم ترو بخدا اگه می تونيد برام يه کاری بکنيد شما ها ديگه آخرين تير ترکشم بوديد پس اميدم رو نا اميد نکنيد. ممنون
**********************
اينم برای خالی نبودن عريضه
بهترين جلوههاي ويژه
ـ سيمرغ بلورين: نجف فتاحي براي فيلم «جايي براي زندگي»
بهترين طراحي صحنه و لباس
ـ سيمرغ بلورين: امير اثباتي براي فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك»
بهترين صدابرداري
ـ سيمرغ بلورين: يدالله نجفي براي فيلم «بيد مجنون»
بهترين صداگذاري
ـ سيمرغ بلورين: بهمن اردلان براي فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك»
بهترين چهرهپردازي
ـ سيمرغ بلورين: محمد قومي براي فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك»
بهترين تدوين
ـ سيمرغ بلورين: سعيد شاهسواري براي فيلم «ما همه خوبيم»
بهترين موسيقي فيلم
ـ سيمرغ بلورين: محمدرضا عليقلي براي فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك»
بهترين فيلمبرداري
ـ سيمرغ بلورين: حميد خضوعي ابيانه براي فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك»
بهترين بازيگر نقش دوم زن
ـ سيمرغ بلورين: ليلا زارع براي فيلم «ما همه خوبيم»
بهترين بازيگر نقش دوم مرد
ـ ديپلم افتخار به عليرضا شيخ الاسلامي كودك ناشنواي فيلم پشت پرده مه
ضمن تقدير از اسماعيل خلج براي بازي در «يك تكه نان»،
ـ سيمرغ بلورين: خسرو شكيبايي براي فيلم «سالاد فصل»
بهترين بازيگر نقش اول زن
ـ سيمرغ بلورين: فرشته صدرعرفايي براي فيلم «كافه ترانزيت»
بهترين بازيگر نقش اول مرد
ضمن تقدير از جهانگير الماسي براي بازي در فيلم «پشت پرده مه»،
ـ سيمرغ بلورين: پرويز پرستويي براي فيلم «بيد مجنون»
بهترين اثر هنر تجربه
ـ سيمرغ بلورين: كيانوش عياري براي فيلم «بيدار شو آرزو»
بهترين فيلمنامه
ضمن تقدير از مژگان فرحآور مقدم براي فيلم «ما همه خوبيم»،
ـ سيمرغ بلورين: كامبوزيا پرتوي براي فيلم «كافه ترانزيت»
بهترين كارگرداني
ـ سيمرغ بلورين: مجيد مجيدي براي فيلم «بيد مجنون»
همچنين هيئت داوران با جلب توافق دبير جشنواره دو جايزه ويژه به دو اثر اهدا مي كنند:
ـ سيمرغ بلورين جايزه ويژه هيئت داوران: محمد بزرگنيا براي فيلم «جايي براي زندگي»
ـ سيمرغ بلورين جايزه ويژه هيئت داوران: كمال تبريزي براي فيلم «يك تكه نان»
بهترين فيلم
ـ سيمرغ بلورين: فيلم «خيلي دور، خيلي نزديك» به تهيهكنندگي رضا ميركريمي، محصول حوزه هنري
فيلم منتخب تماشاگران
ـ سيمرغ بلورين بهترين فيلم ايراني منتخب تماشاگران (جايزه ويژه): فيلم «بيد مجنون» به تهيهكنندگي مجيد مجيدي، محصول حوزه هنري
***************************
فردا اولين روز سال نوی قمريست. اول محرم و الحرام ۱۴۲۶.
يه محرم ديگه يه سوال ديگه
مسيح را مسيحيان نکشتند،
چه شد که حسين را مسلمانان کشتند
بهمن ماه سال 76 بود. سال اول دبيرستان بودم و شب امتحان شيمي. توي خونه قديمي ميدون شاهپور، از اون خونه قديمي ها كه سقف بلند و گچ بري هاي آنچناني داره، زمستونا هم با بخاري نفتي گرمش ميكرديم. بگذريم تو خونه مشغول درس خوندن بودم كه آق داداش زنگ زد كه يه دونه بليط اضافه سانس 11 شب جشنواره داره سينما بهمن، "رواني" داريوش فرهنگ. هنوز مزه سينماي اون شب زمستوني زير دندونام هست، از همون جا بود كه به اين دام اعتياد افتادم. ديگه مزش رو حس كرده بودم نمي دونم تا حالا يه همچين احساسي نسبت به چيزي داشتيد يا نه. از اون دوران به بعد از اوايل بهمن نا خودآگاه دنبال گم شدم مي گردم، نفس كشيدن توي بهمن بدون بليط جشنواره برام عذاب آور شده بود. هر سال اعتيادم بيشتر شد. تا جايي كه ديگه اين زهر ماري به بليط هاي رسيده از اين ور و اون ور كفاف نمي داد. به قول معروف ساقي هم كه ديگه ديده بود كاملا وابستش شدم ديگه جنس مجاني نمي رسيد. انگار همه در هاي دنيا روم بسته شده بود. ديگه بايد مي رفتم بازار سياه و جنسم رو دو سه برابر مي خريدم اين كار رو هم كردم از اون سال تا پارسال ديگه حداقل سالي 10 تا فيلم رو ميديدم ديگه همه دلال هاي سينما آفريقا رفيقم شده بودند. ميگيد نه كاري نداره بريد امتحان كنيد از شب 12 بهمن تا شب 23 بهمن جلوي سينما آفرقا (سينماي هنرمندان) يه آدمي كه قد خيلي بلندي داره عينك گندهاي به چشم زده كمي هم كم مو هست اسمش اكبر يا يه پيرمردي با باروني قهوهاي يا طوسي كه اونم كچله بهش ميگن دايي هميشه اونجا بساط دارن هميشه هم كارت دارند البته بازار سياه. يا سينما قدس كه مال خبرنگاراست يا آستارا كه فك و فاميل تهيه كننده ها پلاسن.جلوي در همه اين سينما ها كساني هستند كه بليط دو سه برابر دارن. خلاصه توي اين 8 سال كلي تجربه كسب كردم و كلي راه چاه پيدا كردم كه چه جوري ميشه بدون بليط رفت تو يا بايد ازچه كسي تقاضاي كارت رايگان بكني كه دلش برات بسوزه. از دو سه سال پيش هم كه ديگه مواد برامون كفاف نمي داد و رفتيم گرتي شديم از اول بهمن تا 12بهمن خودمون رو با جشنواره تئاترسرگرم مي كردم واز دوازدهم به بعد هم
… ولي خدايي جشنواره تئاتر كلاس داره نميشه اين ارازل بازي ها رو در آورد بايد مثل اين جنتل منا بري و بگي آقا ببخشيد يكدونه بليط فلان نمايش رو مي خوام.(راستي پيش فروش جشنواره تئاتر فجر امسال شروع شده ها اگه مي خواهيد بريد زود تر بريد بخريد تا تموم نشده). آره خلاصه تا پارسال كه ديوانگي و به سر حدش رسوندم و ديگه سرنگي شدم! ، رفتم عين سي و سه تا فيلم مسابقه جشنواره ايراني رو خريدم اونم تمام بهاي سانس هاي آخر. روزي سه سانس فيلم به عبارتي 6 ساعت توي سالن تاريك سينما. بعد از جشنواره احساس خلاء ميكردم . انگار يه چيزي تو زندگيم كم داشتم يه چيزي شبيه يه صفحه بزرگ جادويي. ولي روزاي خوبي رو سپري كردم. هميشه موقع شنيدن كليپ جشنواره قلبم تند ميزد. نمي دونم چرا اين طوريم. فكر كنم مريضماما امسال تصميم دارم ديگه ترك بدم. مي خوام پوست بندازم. با اينكه هر وقت از كنار دكه روزنامه فروشي كه رد مي شم زير چشمي "باني فيلم" و "فيلم" و "سينما تئاتر" رو نوازش ميكنم اما به خودم قول دادم امسال حتي يه فيلم هم نرم ببينم مي خوام به خودم ثابت كنم كه مي تونم پا رو دلم بزارم. دوست دارم يه چيزي اعتراف كنم وقتي ديشب رفتم براي خواهرم بليط جشنواره تئاتر رو بخرم جيگرم بد جوري آتيش گرفت . نمي دونم مي تونيد بفهميد يا نه. شايد اين چيزاي كه براتون تعريف كردم از نظر شما زياد جالب نباشه ولي براي من لازم بود كه اين ها رو يه جا بگم تا بهشون يه طور ديگه نگاه كنم. خلاصه ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم. اميد وارم بتونم سر قولم بمونم . شما هم برام دعا كنيد.
تا بعد
طييعت زيباي يزد
الان كه دارم براتون اين مطلب رو مي نويسم هنوز يك ساعت نشده كه وارد تهران شدم تا جمعه هم هستم و باز دوباره بر مي گردم . اما اين قدر از يزد تا تهران به شما ها فكر كردم كه نمي تونستم ديگه طاقت بيارم . به ياد تك تكتون بودم. اونجا وقتي از هر شهري كسي رو مي ديدم ياد دوست وبلاگي اون شهرم مي افتادم يزد، قائم شهر، كرمانشاه، ساري، بندر، آبادان و …
خلاصه خيلي بهتون فكر مي كردم شما رو نمي دونم؟!!؟
نمي خوام زياد وقتتون رو بگيرم فقط اين رو بگم كه يزد خيلي زيباست، هم شهرش هم كويرش.
آسمون اونجا فرق داره ، خورشيد بهتون نزديك، غروب و طلوعش ديوانه كنندست. شب كه ميشه انگار يه مخمل سياه كشيدن رو سرت كه پر از نقطه هاي زرد ، وقتي بارون مياد مي تونيد رنگين كمان واقعي رو ببينيد، صبح ها و غروب ها آسمون هفتاد رنگ ميشه. از سفيد و صورتي بگير تا نارنجي و ارغواني. كوه هاي اونجا از فرط پاكي هوا بنفش رنگ نشون ميده.
يه چيزي ميگم يه چيزي مي شنويد بدون اغراق خدا اونجا به بنده هاشون نزديكتره. جاي همتون خالي. راستي كي گفته يزد شهر خشكي هست؟ يه منطقه أي توي يزد هست به نام "ده بالا" كه از شمال خودمون سبز تره ! قبول نداريد؟ مي تونيد از 118 بپرسيد.
فكر كنم ديگه از اوايل دي تهران هستم. ناراحت شديد نه؟
خوب هر كي هرچي بدي خوبي از ما ديده حلالمون كنه خلاصه اگر بار گران و از اين حرفا ... معلوم نيست كي و كجا بتونم بازم بهتون سر بزنم ولي اين رو مي دونم كه توي اولين فرصتي كه پيدا بشه ميام و بازم سرتون رو درد ميارم. در هر صورت من كه توي اين يه مدت خيلي كوتاه، بد جوري پا بندو اسير وبلاگاتون بودم شما رو كه نمي دونم. اينم بگم كه دلم براي خيلي چيزا تنگ ميشه، براي كلي از وبلاگايي كه بيشترشون رو توي لينكم مي بينيد و بعضي هاشونم هنوز وقت نكردم(نكرده) لينك كنم. دلم براي خيلي جاها تنگ ميشه كه چند سالي هست شده پاتوقم جاهايي كه هم فرهنگي هم غير فرهنگي از سينما و تئاتر و پارك بگير تا قهوه خونه و شابدلزيم و خونه ي برو بچ . خلاصه دل كندن از اين همه جا و اين همه كس خيلي سخته اونم براي كسي مثل من كه از بيست و چهار ساعت بيست ساعتش رو با رفيق رفقا مي گذروندم توي اون چهار ساعتم يا پاي اين بد مصب بودم يا پاي تلفن، ولي خوب به قول گفتني بايد بريم و مرد بشيم. ما كه از نا مردي خيري نديديم بريم ببينم اين مردي چه خيري داره. پس تا ديدار بعد
يا حق
خيابون ويلا اولين آژانس مسافرتي .
سلام آقا بليط قطار مي خوام. سرش و طرف خانمي كه ته سالن بود خم كرد. سلام بيلط براي يزد مي خوام هفته ديگه شنبه. سرش روي مونيتور خم بود. ميشه چندم؟ سه قلم و نيم آرايش داشت. دوم آبان. اينتر و فشار داد . اسمتون؟ با چشمام دنبال صندوق ميگشتم. ببخشيد قيمتش؟ فرنچش رو داشت با ناخن تميز ميكرد. سه هزار و پونصد و نود و پنج تومن. هنوز صندوق پيدا نكردم. عباسي… احسان… . داشت دنبال نون ميگشت. برگشتش رو از اينجا ميگيريد؟ ديگه از پيدا كردن صندوق منصرف شده بودم. نه بر نميگردم .سرش رو بالا آورد. دانشجويي؟ اشتباه كرده بودم هفت قلمش كامل بود . سربازم . اف نه رو فشار داد صداي پرينتر بلند شد. پس موات چرا بلنده؟ بليطم رو از پر فراژ پاره كرد. پول رو بايد به شما بدم؟ بليط رو گذاشت جلوم. لطفاً . دوتا دو هزار تومني گذاشتم كنار بليط. ممنون . پاكتايي كه بليط رو مي زارن توش اون پشت بود. دوتا دويستي گذاشت روي بليط. سفر به خير. چشمام به اون پاكتا بود. از اون پاكتا نميديد؟ عكس روي پاكت سر ستون تخت جمشيد بود. به سربازا نه ! اينو با خنده گفت. پولو بليط رو چپوندم توي كيفم. تازه اولشه. هواي بيرون چقدر خنك بود.
پاورقی: من نمی تونم وبلاگ بعضی از دوستانم رو باز کنم. نمی دونم اشکال از منه يا اونا در هر صورت اينو به بی مرامی من نزاريد ها من دوست دارم بهتون سر بزنم اما نميشه!
تقديم به ...
.Love is painful because love brings growth
.Love is painful because love emands
.Love is painful because love trans forms
.Love is painful because love gives you a new birth
عشق با درد همراه است چون رشد را موجب است.
عشق با درد همراه است چون عشق چنين ميطلبد.
عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون مي كند.
عشق با درد همراه است چون در عشق از نو زاده مي شوي.
اشو
نواي دلرباي ربناي شجريان، سفره پهن شده درروي زمين، بوي گلاب شیر برنج، زردي زعفرون شله زرد، برق شهد زولبيا باميه، تلخي نعنا داغ آش رشته، تسيح گردون و ذكر زير لب مامان، چشماي هميشه پر مهر بابا و الله اكبر موذن زاده همه اينها رو باتمام وجودم حسشون مي كنم و ازشون لذت مي برم.
به نظر شما مي تونم دوري اينا رو تحمل کنم؟
.
- يك روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا كردم!
و كمي بعد گفتي:
- خودت كه مي داني ... وقتي آدم خيلي دلش گرفته باشد از تماشاي غروب چه لذتي مي برد.
شازده كوچولو
اين مطلبي رو كه مي خونيد در ادامه و جواب نظراتتون هست در مورد مطلب قبل و به قلمم همون دوستم دوست ندارم مطالبم دو قسمتی باشه يا جواب تو جواب ولی اين يکی هم مطلبش با حال بود هم موضوعش فراگير!
****************************
خوشحالم از اينكه بعضي از وبلاگ نويس ها آنقدر سطحي و كم عمق نيستند. راستش خودم از اين كار لذت چنداني نمي برم اما عاشق ارتباط هاي فرهنگي در قالب هاي جديد هستم اما متاسفانه همانطور كه قبلا هم گفتم ما جوان ها از كامپيوتر و اينترنت ، اين جهان بزرگ و پر اطلاعات تنها دو چيز را خوب مي دانيم يكي چت كردن و ديگري وب گردي و گاهي راه اندازي سايت كه اين مورد آخر البته مخصوص كساني است كه چيزي در چنته دارند و براي خود كسي هستندو بالاخره انديشه اي ناب براي به نمايش گزاردن و فخر فروشي دارند . شايد استفاده نادرست ما از كامپيوتر به دليل اين است كه در كشور جهان سوم و عقب افتاده اي ( ببخشيد رو به توسعه ) مثل كشور ما ابتدا كالا و محصول فرهنگي مدرن وارد مي شود و سپس طرز استفاده از آن به تدريج رمزگشائي مي گردد و اين در حالي است كه در كشورهاي توسعه يافته هيچگاه كالائي ناشناس وارد بازارهايشان چه فرهنگي و چه اقتصادي نمي شود. اگر جوانهاي ما امروز در كافي نت ها مشغول چت كردن هستند و اين را تنها رسالت كامپيوتر مي دانند ناشي از نگاه غلتشان به اين پديده ارتباطي جهاني است و اين بين مسئولين كشور هم بي تقصير نيستند. به عقيده من در دنياي صنعتي امروز انسانها سه دسته هستند. سنتي ، مدرن و پست مدرن. تكليف سنتي ها كه مشخص است اما بحث من در مورد مدرن ها و بالاخص پست مدرن هاست. در دنياي غرب بعد از دهه ها و سده هاي متوالي سنتي گرا بودن رفته رفته رنگ باخت و جاي خود را به مدرنيته و مدرنيزم سپرد و بعد از يك قر ن و نيم ديگر چون بشر تمايلات و خواسته هايش را ارضاء شده نيافت به پست مدرن رو آورد . باز هم تكليف غربي ها مشخص است چون دوره تكامل خود يعني كودكي، جواني و ميانسالي خود را به ترتيب پشت سر گذاشته اند و حال به مرحله پختگي خود رسيده اند تا باز چه مكتبي كاملتر از پست مدرن براي پيري خود برگزينند و باز ما چشم به دست آنها تقليد روش كنيم. اما در ايران عزيز انسانها دو دسته بيشتر نيستند، سنتي و عده اي كه مي خواهند مدرن جلوه كنند اما هنوز در بند تعلقات بعضي سنتهاي غلط اسيرند و يا عده اي كه كاملاً آن را منفور مي پندارند و معتقند كه سنت سبب ركود و در جا زدنشان است و آن را به كلي رفع مي كنند . باز در اينجا تكليف سنتي ها معلوم است عده اي كه فقط از راه دين نان شبشان را تهيه مي كنند و حتي در ذهنشان به خود اجازه سؤال و جواب در رابطه با ظوابط دين هم نمي دهند و عده اي كه خوشبختانه امروز به دليل رشد و ارتقاء فرهنگي و بينش اجتماعي شان محدود هم نيستند با حذف برخي سنتهاي غلط و جايگزين كردن بعضي روشهاي مدرن به ايده آلهاي خود رسيده اند اما صحبت من از مدرنيزم هايي است كه نه با سنت بلكه با دين معارضه دارند و مي پندارند هر چه نوع زندگيشان به غرب نزديكتر باشد (چه از لحاظ پوشش و چه از نحوه برخورد و نوع زندگي و حتي دين) جامعه شان به مدينه فاضله شان نزديكتر خواهد بود مثل خانمي كه معتقد است عشق را فقط بايد در كتابها جستجو كرد و عشق اين عطيه الهي ديگر در اين دنياي ماشيني جايگاهي هرچند ناچيز نخواهد داشت. اگر همين انسانها به جاي ادا درآوردن و تقليد هاي آينه وار خود اندكي، فقط اندكي به اصل و فلسفه رفتاري و هنجاريشان بي انديشند …
بگذريم . با تمام اين حرفها وقتي پيغامهاي شما را در رابطه نوشته قبلي ام مطالعه كردم به يك اشتباه پي بردم و اينكه اغلب فكر كرديد كه من خود دچار شكست روحي – عشقي شده ام و چون دلم به درد آمده اين شكوائيه را تدوين نمودم. تنها دو نفر بودند كه شايد اين احتمال در ذهنشان نقش نبست و در آخر معتقدم كه اگر قرار باشد كه امروز هم شايد عشقهاي پاك و بي آلايش باشيم تنها با يك امر مسلم امكان پذير است و آن تعمق در اين حديث
" اَلمُجازُ قِنطَرُهّ الحُقيقَه " « مجاز پلي است براي رسيدن به حقيقت . به نقل از مولوی»
پس نبايد زياد روي اين پل معطل كنيم چرا كه روي پل جاي درنگ نيست و در جواب دوستمان بايد عرض كنم كه اگر در شمعي در باد مادر به فرزين مي گويد: تو عاشق تفكرات آن دختر شده اي نه شخصيت او . به نظر من چه عشقي بهتر از اينكه جسمانيات و زيبائي هاي ظاهري را درنورديده باشد و به كُنِه و بْنِه آن رسيده باشد و به آن عشق بورزد.
به قول مولانا
سلام. خوبيد. منم خوبم. ببينيد اين مطلبی که اين پايين نوشتم مال خودم نيست. يه دوستی دارم که خيلی براش احترام قائلم . با اينکه با نظرات اين نوشتش زياد موافق نيستم ولی به احترامش اين رو اينجا می نويسم. اين بابا (دوستم رو ميگم) دستش از دنيای اينترنت کوتاه .از من خواست که ... فقط زحمت بکشيد شما هم نظرتون رو واضح بگيد تا اين حقير مراتب رو به سمع و نظر دوستم برسانم. با تشکر از تمام دوستانی که مرا در اين امر خطير همراهی کردند(اينا رو الکی گفتم. آخه الکی خوشم) در ضمن اين فيلم فقر و فحشای دهنمکی رو ببنيد خيلی مشتی ساخته. البته مستند داستانی اگه خواستيد بخريد پاساژ مهستان ميدون انقلاب داره. اگر هم نخواستيد اصلا مهم نيست. ديگه باهاتون کار ندارم حالا اين مطلب رو بخونيد (البته لطفا)
شايد تابحال براي شما هم اتفاق افتاده كه در سكوت محرمانه خود وقتي دچار اولين شكست عشقي خود شديد، اين سوال در ذهنتان جرقه زند كه چرا در گذشته اين همه از عشق مي سرودند و امروز از عشق تيري مي جويند. چرا همه جا در قهوه خانه ها، در زير گذرها، در زير بازارچه ها صحبت عشق رودابه و زال و سودابه و رستم بوده و چوب الف مكتب خانه ها عشق ليلي و مجنون وسيرين و فرهاد بوده و امروز...
حتما با پوزخندي ابلهانه به فكرتان دهن كجي كرده ايد كه اينها جز افسانه و داستان چيزه ديگري نيستند. اما من به شما خاطر نشان مي كنم كه اينها فقط داستان نيستند، بلكه آينه تاريخ ما در گذشته هاي صادقانه و پاك ملت ما هستند. اگر امروز شاهد اين اخبار و نوشته ها نيستيمف اگر امروز عشق صادقي در دلي نمي بينيم گواه شكم پرستي ها و مادي گرايي هاي بشر امروز است. وقتي تنها دغدغه ي ما پول و خانه بهتر و ماشين مدل بالاتر است ديگر مجال ميدان گرفتن عشق و صداقت پيش نخواهد آمد و آن وقت است كه اگر كسي داستان فرهاد و شيرين را تعريف كند با لبخندي اندوهناك ولي سفيهانه خواهيم گفت: اينها همش قصه س ، گوشت كيلويي 4000 تومان رو بچسب، زندگي خرج داره و آن وقت است كه فرهادو تيشه اش ، شيرين و پريشاني اش قصه و افسون به نظر مي آيد.
وقتي همه حساب ها چرتكه اي شده و حتي عشق ها هم براي خودشان حساب و كتاب دارند. باور نداريد؟ پس ازدواج هايي كه بر سر پول بيشتر و جهازبيشترند را چه نوع عشق هايي مي نامند. عشق هاي مالي، نه نام عشق هاي تجاري مناسب تر است. استدلالشان نيز مانند خودشان است. قرار گرفتن دو سرمايه هنگفت لا جرم سرمايه عظيم تري را در پي خواهد داشت.
و اينگونه مي شود كه ما ديگر شاهد حتي يك جرقه محبت صادقانه در دلي نيستيم. از طرفي زندگي ماشيني امروز دست و پاي عشق را محدود و ماشيني كرده و ديگر عشق ها هم بايد از فيلتر ماشين و تكنولوژي و ... بگذرند و اينجا ماشين است كه علاقه و محبت مجازي ايجاد مي كند. در بين اگر كسي جرات و شهامت عشق ورزيدن حتي براي صباحي را به خود دهد با توسل و چنگ زدن به دامنه چت و غيره عاشق و دلباخته عشق مجازي خود مي شود.
در اينجا همه چيز مجازي است عشق- دوست- محبت- صداقت- ... و وقتي عاشق، يك دل نه صد دل شد آن وقت چت كردن ها به چهار صبح به طول مي انجامد و گاهي اگر اين علاقه مجازي ريشه بيشتري در وجود كسي بدواند كار به ملاقات حضوري و رفتن كوه و كافي شاپ و ... مي گذرد و بعد هنوز دو فصل از سال نگذشته اين عشق مجازي همانند نام حقيقي اش مجازي از آب در مي آيد و اينگونه اولين شكست به قول خودمان عشقي را در زندگي مجازي خود تجربه خواهيم نمود. پس با اين حساب توقع داشتنتولد يك عشق مجازي در اين ايام چقدر دور و خيالي و دست نيافتني به نظر مي آيد. همه اين مسائل يك طرف تبليغات كه چه عرض كنم سوء تبليغات عشقي هم يك طرف. عشق گناه است. عشق بيماريست. وقتي به نظر بعضي روانشناسان ويروسي به نام ويروس عشق مخرب و نابود كننده است و علاج آن دور نگه داشتن روح وجسم خود از اين عامل ويرانيست. برخي ديگر زياده روي كرده و تجويز كرده در شرايط بحراني عشق، عشق دوم و سوم به فريادتان خواهد رسيد. پس هر روز عاشق باشيد و نباشيد. وقتي نظر علما و فضلا چنين است ديگر چه توقع از ظهور و ثبوت عشق.
وقتي عشق همانند گذشته داراي ضوابط اصولي نيست دل بستن و دل گسستن اش هم بي قانون و مجازات خواهد بود. زندگي وارونه، انسان هاي وارونه، در نتيجه عشق هاي وارونه را در بطن خود پرورش خواهد داد. و براي حسن خطاب همين تك بيت بس كه:
خوشا عاشقي خاصه وقت جوانی خوشا با پري چهرگان زندگاني
هميشه در طول زندگي به طور نا خواسته دوران هاي متفاوتي به وجود مياد . مثل دوران مدرسه، دوران دانشگاه، دوران سربازي ، دوران نامزدي و خيلي دوران هاي ديگه كه هر كدوم به شرايط و اتفاق هايش تلخ و شيرين ميشه.
اما بعضي از اين دوران ها نه تنها تاثيرات خاصي در تمام طول زندگي داره بلكه خاطرات خوب و فراموش نشدني را از خود به جاي مي گذارند.
من هم به يكي از اين دوران هاي زندگيم خيلي علاقه دارم وهميشه حسرت اون دوران رو مي خورم كه چه روزگار خوبي بوده، اين خاطرات بر مي گرده به تابستان سال 1377و خاطرات خانه روزنامه نگاران جوان.
بهار سال 77 بود كه توسط هفته نامه خانه مطلع شدم كه يك دوره كوتاه مدت خبرنگاري در خانه روزنامه نگاران جوان برگزار مي شود. با اينكه اصلا اميد نداشتم تا بين اون همه شركت كننده توي امتحان ورودي قبول بشم ، ولي اين اتفاق افتاد واون تابستون تبديل شد به يكي از رويايي ترين تابستون هاي عمرم. خيلي دوست دارم تا يكي از اون هم دوره اي هام رو بازم ببينم يا حداقل بدونم الان چيكار ميكنه. اگه شما كسي رو ميشناسيد كه توي اون دوره ها شركت كرده يا اينكه اصلا خانه روزنامه نگاران جوان رو ميشناسه يا روزنامه خانه رو مي خونده به من معرفيش كنيد.
خلاصه توي همون مدت كوتاه شش درس اصلي(خبرنويس،مقاله نويسي،مصاحبه،نويسندگي در مطبوعات،عكاسي خبري و گرافيك مطبوعات) روزنامه نگاري رو خونديم و كلي چيز ياد گرفتيم. كلي چيز كه بعداً به دردم خورد ولي حيف كه درست توي همون زمان ها بود كه روزنامه رو بستن و زائري(مدير مسئول خانه) رو گرفتن و بردنش زندان، حيف، حيف از اون همه استعداد و نيروي كار مفيد كه توي اونجا از بين رفت و همه پخش و پلا شدن. فقط مي تونم بگم ياد ايام بخيرو نمي دونم بايد كي رو لعنت كنم!
خيلي دوست دارم شما هم از دوران طلائي زندگيتون برام بگيد (نگيد كه همچين دوراني نداشتيد!) يا اصلا مي تونيد توي وبلاگتون در مورد همين موضوع يك مطلب بنويسيد .
**************************
وقتي كه فهميدم تمام اون شبي كه من داشتم جاي خالي بزرگ تو رو،
تو زندگيم پاك مي كردم، تو شاد بودي و جشن مي گرفتي،
يك چيزي ته دلم قرچ صدا كرد
************
همه عيداتون باهمديگه يکجا مبارک
اين روزها و به ويژه اين شب ها که هم بيشتر با خودمم و هم بهتر و مانوس تر آن سخن عين القضاه همدانی ،شهيدعزيزم را که، در سی و سه سالگی « شمع آجين » گشت،نه تنها با فهم، که با همه روح و اعصابم حس ميکنم که : قلبم تا حلقوم بالا آمده است . خفقان! خفقان!
چه دشوار شده است دم زدن! در اينجا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و ... « صدای هر گامی غم! غم! »
نمی توانم سکوت را تحمل کنم. نمی توانم چيزی بگويم. ولی ساکت خواهم ماند . اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند ...
اينها مال من نبود . نوشته استاد شريعتی بود (نامه ای به دوست) اما خيلی با حال و هوای امروزی من سازگار هست. چند وقتی هست که نيومده بودم به دوستای وبلاگيم سر بزنم. دلم برای همتون تنگ شده بود. نمی دونم اين دل تنگی رو توی چند ماه آينده چيکار کنم. آخه دارم ميرم يک جايی که حداقل دو سه ماه نمی تونم برگردم. اگه گفتيد کجا؟ ولی در هر صورت دوست ندارم ارتباطم با شما دوستای خوبم قطع بشه دوست دارم همچنان از مطالب قشنگتون استفاده کنم. پس بيايد تورو به خدا ثابت کنيم که اين مصرع لعنتی غلط هستش
«ازدل برود هر که از ديده رود»
***********
اگر نميدونيد بخونيد اگه می دونيد به ديگران بگيد بخونند!
با اينکه از جشن خانه سينما اصلا خوشم نمياد ولی چون رسالت سنگين خبر رسانی رو بر دوشم دارم مجبورم که اينا رو اينجا بنويسم! «شما جدی نگيريد»
بهترين فيلم:«شهر زيبا» به تهيهكنندگي شركت نشانه (ايرج تقيپور)
بهترين كارگردان:بهمن قبادي براي فيلم «لاكپشتها هم پرواز ميكنند»
بهترين بازيگر نقش اول مرد: پرويز پرستويي براي فيلم «مارمولك»
بهترين بازيگر نقش اول زن: گلشيفته فراهاني براي فيلم «اشك سرما» و براي فيلم «بوتيك»
بهترين بازيگر مرد نقش مكمل:پارسا پيروزفر براي فيلم «مهمان مامان»
بهترين بازيگر زن نقش مكمل:مريلا زارعي براي فيلم «سربازهاي جمعه»
بهترين فيلمنامه:محمد رضاييراد براي فيلم «قدمگاه»
بهترين موسيقي متن: سعيد انصاري براي فيلم «اشك سرما»
بهترين چهرهپردازي:مهرداد ميركياني براي فيلم «روايت سهگانه» (ايپزود ننه گيلانه)
هشتمين جشن خانه سينماي ايران ۲۱ شهريورماه ۱۳۸۳ برگزار شد.
قابل توجه دوستان که تنها شباهت برندگان اين جشن با جشنواره فجر فقط در نقش مکمل زن می باشد«داری تفاهم رو»
***************************************
خيلی خيلی ببخشيد هم بخاطر بی ادبيم هم شايدم تکراری باشه ولی در هر صورت خالی از حکمت نيست
آيا می دانيد
چرا صدای مردم به گوش مسئولين نمی رسد؟
زيرا ،
مسئولين گوششان را دايورت کردن به تخمشان
نمی دونم تا به حال اين احساس منو داشتيد يا نه. احساس اينکه کاری رو بتونيد انجام بديد ولی به خاطر دلايلی انجام نديد.
به طور مثال يکی از دوستاتون داره کاری رو انجام ميده که شما می تونيد توی اون کار خيلی موثر باشيد و کمک خوبی برايش باشيد. ولی چون اون از توانايی های شما خبر نداره يا اينکه علاقه ای به کمک شما نداره يا فکر ميکنه شما نمی تونيد از عهده اون کار بخوبی بر بياين پس از شما تقاضايی برای همکاری نمی کنه.
شما چيکار می کنيد؟ خودتون رو نخود آش ميکنيد تا به هر نحوی کار به خوبی انجام بشه يا نه برای حفظ کلاس کار، کنار می ايستيد و بی خيال کار می شيد.
من خودم توی اين جور مواقع معمولا نتيجه کار برام مهم، حتی به قيمت خراب شدنم. و حاضرم برای اينکه اون کار به خوبی انجام بشههر کار ی بکنم. تا به حال خيلی ها هم بهم گفتن که اين کارم اشتباه ولی دوست دارم نظر شما رو هم بدونم. خيلی برام مهمه که بدونم شما در اين جور مواقع چيکار ميکنيد. در مواقعی که می تونيد کار ی بکنيد ولی بخاطر مسائلی اون کار رو نکنيد.
********************
فردا روز بزرگيه
روز تولد مردترين مرد جهان
خوشحالم که او رو الگويم قرار می دهم هر چند که از او خيلی دورم
آقايون وبلاگی روزتون مبارک
وقتی که تصميم گرفتم مطلب اين دفعه ام را بنويسم ،مثل هميشه می خواستم از چيزهايی ينويسم که فکر ميکردم به دردتان می خورد،می خواستم از سفر سيستانی به لندن بنويسم، از مريض نبودنش، از انگليسی بودنش، از انگليسی بودن همه آخوندها، از تحريم تنباکو بگم، از قليون و از خيلی چيز های ديگه اما اين بار رو ببخشيد می خوام از دلم بگم، از چيزهايی که خوندنش براتون بی فايدست مثل درد دل اون دفعه، خودم هميشه وقتی اين چيزها رو تو وبلاگای ديگه می خونم خوشم نمی ياد شما هم ببخشيد، خلاصه تحملم کنيد ديگه...
*********************************
ای کاش بلد بودم شعر بگويم
ای کاش بلد بودم سه تار بزنم
ای کاش زياد احساساتی نبودم
ای کاش آن چيزهايی که می دانستم نمی دانستم
ای کاش آنچه داشتم نمی داشتم
ای کاش روحی نمی داشتم
ای کاش کوچک می ماندم
ای کاش تنها بودم
ای کاش می مردم
ای کاش خودخواه بودم
ای کاش خوب بودم
ای کاش مهم بودم
ای کاش کسی که دوستم دارد هرگز دوستم نمی داشت
ای کاش دلت برای کسی تنگ نمی شد
يا اگر می شد او به حساب ديگر نمی گذاشت
ای کاش گاهی اوقات با يک حرف به هم نمی ريختم
ای کاش تشنه ام می شد
ای کاش آدم نبودم
...
سلام
چقدر لذت داره که هر کی از خونش هر موقع که بخواد آپديت کنه! چقدر لذت داره که آدم هر چی ميخواد بنويسه و کسی مواظبش نباشه اصلا آزادی چقدر خوبه! مشکلم با پرشين بلاگ حل شد فقط خدا کنه بازم خراب نشه.
امروز می خوام چند تا کالای فرهنگی رو معرفی کنم تا شايد به درد شما هم بخوره:
- اوليش کتاب «کافه نادري» نوشته رضا قيصريه . يک رمان جالب و خوندنی به سبکب کاملا نوع. توی اين رمان همه شخصيت های داستان به يک طريقی روزگاری رو توی معروفترين و قديمی ترين کافه شهرمون گزروندن جايی که روزگاری پاتوق آل احمد، هدايت ، فنی زاده و خيلی های ديگه بوده . راستی شما پاتوق داريد؟ پاتقتون کجاست؟ کافی شاپ؟ کافی نت؟ قهوه خونه؟يا مثل من فقط توی کتابخونه ها و مراکز پژوهشی پلاسيد(!). در هر صورت يک بار رفتن به کافه نادری رو به شما پيشنهاد می کنم(عجب کالای فرهنگيی) . جاش رو که بلديد؟ خيابان جمهوری نرسيده به چهار راه استامبول. اميد وارم روزی اونجا ببينمتون.
- کالای دومم هم کتابه و باز هم رمان ، «عادت می کنيم» ، نوشته زويا پير زاد ، نويسنده «سه کتاب» و «چراغ ها را من خاموش می کنم» ، اين آخری که برنده بهترين کتاب سال هم بوده البته سال۸۱. ايشون هم نثر متفاوتی دارند حتما خوندن يکی از کتاباشون رو بهتون پيشنهاد می کنم.
- سومين کالام فيلمه اونم فيلم استاد بزرگی مثل کيميايی کسی که بعد از مرگش او را می شناسند.سربازان جمعه که هر چند ۲۰ دقيقه از آن را بريده اند ولی ديدن همونش هم بی لطف نيست، فقط اگه رفتيد فيلم را ببينيد بيشتر بجای ديدن يک فيلم به تماشايی وقايع اخير جامعه بپردازيد و به جای بردن چیپس و تخمه انديشه و تفکرتان را همراه داشته باشيد و در آخر توصيه می کنم فيلم را تنها ببنيد!
- چهارمين کالای فرهنگيم باز فيلم هست و اين بار فيلمی متفاوت و پر مايه از مهرجويی نازنين .مهمان مامان ؛که اگر چه کمدی می نمايد ولی بيش از آن يک طنز تلخ می باشد تا يک فکاهی مبتذل. فيلمی که با نگاهی شيرين اعماق روابط اجتماعی ما را نشان می دهد. به نوعی رسالت هميشه به دوش کارگردانش را نمايان می کند. هم فيلم ببينيد هم تفريح کنيد ، چیپس و پفک هم بخوريد.با رفيقاتون هم بريد. دست تو دماغتون هم نکنيد(البته با عرض پوزش) . سيگار هم نکشيد (می خوام جلد دوم حليتون متقين را بنويسم. «املاش درست بود؟»)
- آخرين کالای فرهنگيم پرتقال می باشد، ميگن آبميوه فروشی توچال (واقع در خيابان شريعتی نرسيده به ميدان قدس) آب پرتغال تو سرخی به تازگی به منوی مغازه اضافه کرده که خوردنش خالی از لطف نيست. اين رو گفتم که نگيد تو کافه چی هستی يا مامور اداره فرهنگ؟ و اينم از شکم و کافه بازی در ضمن يک حرفی هم از پرتغال زده باشيمکه کم لطفی نباشه
********************************************
در آخر تولد دخت نبی اکرم، اسوه پاکی و نجابت ،الگوی زنان و مادرانمان
را به شما تبريک می گويم.
خانم های وبلاگی روز شما هم مبارک
سلام به دوستای خوب مهربون.
ببخشيد که يکمی آپديت کردنم طولانی شد هر چند می دونم که زياد اين مسئله برای شما مهم نيست ولی خوب يک جورايی به شماها عادت کردم ديگه و طولانی شدنش باعث شده که خودمم خاطرم مکدر بشه، به هر حال از اظهار لطفتون ممنون
قبل از متن اصليم بايد چند نکته رو توضيح بدم:
اول اينکه من از تمام کسانی که وبلاگ بنده رو لينک خودشون کردند نهايت تشکر رو ميکنم و از اينکه بلد نيستم تا در وبلاگ خودم لينکی بزارم بسيار شرمسارم ،اميد وارم اين کار را ياد بگيرم و از خجالت شما در بيام.
دومين نکتم به مبهم و غير واضح بودن مطلب امروزم بر می گرده ، يک حرفايی تو گلوم بوده که بايد می زدم و اگه نمی گفتم ممکن بود ...
راستی شما توی دوران دبستانتون اين مسئله رو حل کرديد:
پرتغال فروشی، پرتغال هايش را می فروشد از قراری ۱۵ ريال اگر...
شما پيدا کنيد انواع و اقسام مسائل مرتبط به پرتغال فروش را .
******************************
مطلب امروزم هم همين طوره
دوست تپل با نمکی داشتم که نظرات جالبی داشت. يک روز که با هم رفته بوديم تا تئاتر شب هزار يکم (کار استاد بيضايی) رو ببينيم در اواسط کار که فرخ نژاد نقش ضحاک رو بازی ميکرد صدايی سخت و گرفته ای داشت ، دوستم رو کرد به من و گفت : اين داره ادای پرستويی رو در مياره توی روبان قرمز!
خيلی تعجب کردم که بين اين ضحاک خشن و خون خوار با اون بسيجی مين جمع کن که از بس با کسی حرف نزده صدايش خش دار شده چه ارتباطی پيدا کرده و چقدر نگاهش سطحی و آنيست. هميشه وقتی درباره فرهنگ و هنر نظر می داد نمی دونم چرا ياد کمدی الهی دانته می افتم! همين دوست تپل بانمکم الان مدير روابط عمومی يک گروه فرهنگی و در ضمن عضو شورای اصلی همون گروه فرهنگی هم هست!
دوست لاغر بی نمک ديگه ای هم دارم که از علوم ارتباطات و تبليغات فقط همين رو می دونه که برای نصب پوستر بايد از چهار تا پونز استفاده کرد يا برای چسباندن همون پوستر بايد سريش رو کم کم به آب اضافه کرد، اين اطلاعات مفيدش هست ولی همين دوست لاغر بی نمکم الان مسئول تبليغات همون گروه فرهنگی . می پرسيد چرا ؟ چون حساب بانکی پدر دوست لاغر بی نمکم اونقدر اعتبار داره که برای فرهنگ اين مرز و بوم خرج کنه ، (خدا عمرش بده) تازه پدر دوست با نمکم خيلی امتيازات ديگه هم داره که برای رشد و طرقی فرهنگ ايرانی خيلی مفيده.
دوست کارگردان ديگه ای هم دارم که يد طولانی توی اين امر داره که از حوصله من و شما خارجه که بخوام در مورد بلند مرتبگيش صحبت کنم.فقط بايد اين رو بگم که اين گروه فرهنگی همی حالا با کلی امکانات و تجهيزات مشغول برپايی کار های فرهنگی هستند که ان شا الله در کارشون موفق باشن.
************************************
خلاصه ببخشيد که روانتون رو با اين چرنديات پريشيدم ،بيشتر اين رو به حساب يک درد دل بگذاريد تا يک متن وبلاگی . خيلی دوست دارم با نظراتتون اين در دل رو تموم کنم.
يا علی مدد
نهاد ها و سازمان هايی که در اين مرز و بوم به فعاليت فرهنگی هم مشغولند!
۱- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
۲- سازمان تبليغات اسلامی
۳- وزارت آموزش و پرورش
۴- وزارت فرهنگ و علوم و تحقيقات وفناوری و ...
۵-انجمن اسلامی در دانشگاه ها
۶- دفتر مقام معظم رهبری در دانشگاه ها
۷- صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران
۸- سپاه پاسداران جهمهوری اسلامی ايران (!)
۹- سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران
۱۰- نيروی مقاومت بسيج
و عده کثيری از اقشار زحمت کش هميشه در صحنه که بنده از همينجا دست همگی را در اين امر خطير به شدت می فشارم. و می گويم
خدا قوت
فقط به عنوان حسن خطام ، شنيده بودم اگه پرتغال فروش چند تا بشه ،پرتغال
يا شور يا شيرين ، حالا شما پيدا کنيد مزه پرتغالی را که
nتا پرتغال فروش داشته باشد
سکه پول اسکناس چاره کار آدماست
خونت کجاست،ماشينت چيه، فهم و شعور باد هواست
توانا بود هـر که دارا بود
ز ثروت دل پیر برنـا بود
پر قو بود پول را رخت خواب
هنر رخت خوابش مقوا بود
همه سهم استاد دانشکده
پشیزی حقوق مزایا بود
فغان سهم مردم زنان و لباس
از آن سوی ویترین تماشا بود
کدامین کس از شاعری برج ساخت؟
کدامین کس از شعر دارا بود؟
از این پس پدر زیر خرج گران
بزاید ورش کار ماما بود
از این پس پسر می نویسد دگر
هر آنکس که نان داد بابا بود
توانا بود هر که دارا بود
ز ثروت دل پیر برنا بود
پرتغال فروش عزيز
رينگ آقا زاده ها قراره اسپرت بشه!
رينگ
۱- ديشب هر چی به بابام (آقا جون) اصرار کردم که ۷۵۰ تومن بده که رينگ ماشينم رو اسپرت کنم نداد که نداد . خيلی از اين برخوردش ناراحت شدم. آخه سابقه نداشت.می دونستم کليد دست کيه ، يک راست رفتم پيش مامان جون، اونجا هم کلی زبون ريختم، نشد که نشد. هرچی اصرار کردم مامان هم حاضر نشد بابا رو راضی کنه که پول اسپرت ماشين منو بده وقتی دليلش رو جويا شدم بهم فهموند که من اصلا ماشين ندارم! راستی چرا من ماشين ندارم ولی می خواستم رينگش رو اسپرت کنم.
آقازاده ها
۲- کلی با خودم کلنجار رفتم تا به خودم بقبولانم که بابای من هم يک آقاست. با هزار بدبختی تونستم شرط اول فرضم رو قبول کنم ولی هر چی با خودم ور رفتم (از نوع روحيش) تا قبول کنم که منم يک آقا زادم نتونستم. بازم دست به دامن مامان شدم . ازش پرسيدم مامان من آقازادم، گفت : آره عزيزم تو شاخ شمشادی ، تو حب نباتی و ... (جريان سوسکه و دست پای بلوری) . بالاخره اين بارم مامانم هم نتونست کمکم کنه فقط موندم من از يک آقازاده چی کمتر دارم ، ای کاش من می تونستم يک روز هم که شده يک آقازاده باشم ...
قراره وبلاگی
۳- با اينکه می دونم اگه اينا رو بگم می رم اونجايی که پشه ها روزا می رن ولی بادا باد .
به اطلاع کليه دوستان وبلاگی می رسانم که تمام قرار های وبلاگی اعم از دولتی ، غير دولتی، فرهنگسرايی، دوستانه، سياسی، علمی و غيره همگی از زير نظر سربازان گمنام امام زمان (شما بخوانيد گمنام آيت الله يونسی <قد>) گذشته و همه اين عزيزان در اون قرار ها حضورعينی دارند تا مواقع نياز بتوانند به خوبی به شما دسترسی داشته باشند . ديگه بيشتر از اين نمی تونم شما دوستان رو راهنمايی کنم ولی بنده جوابگوی سوالات شما هستم .
*******************************
از پرتقال فروش عزيز به خاطر اينکه اسمش را نبردم عذر می خواهم و قول می دهم در مطلب بعدی اسم ايشان را زور چپان کنم
*******************
مطلب بعديم در مورد قليان و حواشی آن می باشد نظرتون رو بگيد
(هر آنچه از قليان می خواهيد)
ياحق
سلام بر همگی به خدا من خيلی دوست دارم که به روز باشم ولی چه کنم که پرشين بلاگ با کامپيوتر من سازگار نيست و من نمی تونم با کامپيوتر خودم درون سايت بيام خيلی خوش حال می شوم من را در اين مشکلم راهنمايی کنيد.
مسيح در تهران مصلوب شد!
همون طور که می دونيد بالاخره بعد از گذشت چند ماه فيلم مصائب مسيح آن هم فقط در يک سينما و در يک سانس و فقط برای افراد بالاي۱۸ سال به نمايش در آمد.
دست مسئولان سينمايی کشور درد نکنه نمی دونم آيا برای نمايش اين فيلم از حوزه علميه قم و تهران اجازه گرفت يا نه . اصلا مگه نمی دونند بايد برای پخش فيلم در تهران از فرمانداری های کل کشور رايزنی کنند چون ممکن است اين فيلم به يکی از مقدسات سليقه ای آقايان بربخورد . راستی يک خبر بسيار داغ ديروز روابط عمومی شرکت واحد (اتوبوس رانی تهران وحومه) در طی اطلاعيه ای به خبرگذاری ها اعلام کرده از اين به بعد برای گرفتن اکران عمومی فيلم در تهران و ديگر شهرستان ها بايد تهيه کنندگان محترم از اين سازمان زحمت کش کسب اجازه کنند.
رشد شکوفايی سينمای فرهيخته ی ايران را به همه سينما دوستان تبريک عرض می نمايم.
يک مطلب مهم ديگه : اين فيلم مصائب مسيح در زمانی که خريداری شد قرار نبود کسی خبر از خريد آن داشته باشد. متاسفانه بر اثر بی لياقتی مسئولی در بنياد فارابی اين خبر لو رفت ، که خوب البته اين مسئول بی کفايت صباحی پيش استعفا داد (!). اين از جيمز باند بازی اولش اين هم از اکرانش که می گويند مواد خام برای کپی نداريم(!) ، اگر فارابی مواد برای کپی ندارد پس چه کسی بايد مواد خام داشته باشد(حتما همون پرتقال فروش خودمون).خوب به هر دليل از اکران گسترده مصائب مسيح محروميم فقط داشته باشيد که اين فيلم ضد يهوديت می باشد و دولت اسلامی ما هم با اين اسرائيلی های از خدا بی خبر سر جنگ دارد ولی ...
حالا هی دوستان می گويند به پرتقال فروش کاری نداشته باش پس من می تونم يقه کی رو بگيرم به خدا ما مُرديم از بس چشمامون رو بستيم و نديديم دارن شتر رو با بارش ميبرند دنبال دکمه کُتيم.
**********************************
می خوام براتون از اين قرار های وبلاگی و دستهای پشت پرده بنويسم البته اگه خدا عمری بدهد
حق يارتون
تذکر : بنده اين مطلب را در تاريخ ۲۸/۱/۸۳ نوشته ام که به دلايل مختلف در اين تاريخ ثبت کردم
مثل اينکه قرار شده از صبح روز چهار شنبه ۲ ارديبهشت اکران عمومی مارمولک با حذف ۳ جمله کوتاه از نسخه اصلی شروع شود. ما هم از اونجايی که در همه کار ها فضولی می کنيم و دوست داريم در مورد همه چيز اظهار نظر کنيم گفتيم تا قبل از اکران عمومی يک نقدی بنويسيم تا هم خيلی از زمانه خودمون جلو تر باشيم و هم يک طوری به دوستان بفهمونيم ما اين فيلم رو در جشنواره ديديم (تو مايه های کلاس !).
از قرار معلوم طرح اوليه فيلم نامه از خود آقای محمدی (تهيه کننده فيلم) بوده و تنها شرطش برای ساختن فيلم بازی پرستويی بوده، فيلم نامه اول به حاتمی کيا پيشنهاد شده و در تغيرات چند گانه توسط حاتمی کيا ، جيرانی، کمال تبريزی و در آخر هم قاسم خانی نوشته شده که در نهايت فيلم نامه سيمرغ ۲۲ جشنواره فجر را ازآن خود کرد.
کارگردانی آن هم بعد از چرخش های بسيار نصيب تبريزی شد، تبريزی که همانند مارمولک حتی با بازی پرستويی را در کارنامه خود دارد (ليلی با من است) که در مصاحبه ایگفته بودند که می خواستند نام اين فيلم را ليلی با من است ۲ بگزارند.ولی چيزی که مهم است اين هست که هم تبريزی وهم منتقدان معتقدند که فيلم قبلی تبريزی بسيار روان تر و خوش ساخت تر از مارمولک بوده و تبريزی در اين فيلم نتوانسته پيشرفتی از لحاظ کارگردانی داشته باشد (البته شما در نظر داشته باشيد که بازيگردانی فيلم هم به عهده حبيب رضايی بوده!).و جدايی از مو ضوع جذاب فيلم مارمولک چيز بسزايی برای سينمای ايران به همراه نياورده است.
صحبت از موضوع فيلم شد اگر کمی بيشتر در مورد موضوع فيلم تامل کنيم و اگر جريان روحانيت فيلم را بيرون بياوريم می بينيم که حتی موضوع اصلی فيلم چه موضوع دستمالی شده و کهنه ای هست که با عوض کردن حواشی و شاخ برگ داستان فيلمی جديد را به خورد ما داده اند.
يک آدم منفی بر حسب اتفاق به جای يک آدم مثبت قرار می گيرد . خلاصه کلی داستان همين يک خط می باشد، گمگشته(رامبد جوان)، ليلی با من است(کمال تبريزی)،خوش رکاب(علی شاه حاتمی)، شب دهم(حسن فتحی)همه و همه فيلم ها و يا حتی مجموعه هايی هستند که بر اساس همان داستان اوليه شکل گرفته است. پس آنچنان که می گويند اتفاق بزرگی در سينمای ايران نيفتاده است.
در مورد بازی ها هم که مهمترين آن بازی پرستويی بوده که اگر روزی پرستويی کار بدی را تحويل داد آن روز بايد تعجب کرد و در واقع بازی خوب ديدن از پرستويی يک عادت شده که اميد وارم روزی نخواهيم آن را ترک کنيم .
در ضمن شايان ذکر است کهتهيه کننده اين فيلم در کارنامه هنری خود فيلمی در مورد روحانيت داشته،زير نور ماه(رضا مير کريمی)کار قبلی محمدی بوده که خيلی ها معتقدن زير نور ماه ساخته شد تا راه مارمولک را صاف کند.کل حرف بنده اين هست که مارمولک ارزش اين قدر بوق کرنا را ندارد و يک فيلم کاملا معمولی ، ساده ، کم حرف و کم خرج می باشد که قرار است پر فروش هم باشد .که اين آخری را تماشاچی ايرانی ثابت کرده است که چهارچوب پذير نمی باشد.حتی اگر از آخرين طرفند های تبليغاتی هم استفاده شود!!!!
حالا شما می توانيد ارتباط روحانيت با مار مولک را پيدا کنيد . اگر پيدا نکرديد می توانيد از همون پرتقال فروشه بپرسيد.
ذبح شرعی حقيقت
خدايا رحمتی کن تا ايمانم ، نام و نان برايم نياورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم.
خدايا نگذار ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کَسبه دين، با حَمله تعصب و عَمله ارتجاء هم آواز کند.
خدايا مرا از اين فاجعه پليد مصلح پرستی که چون همه کَس گير شده است وقاحتش از ياد رفته و بيماری شده است که از فرط عموميت ، هر کس از آن سالم مانده باشد بيمار می نمايد، مصون بدار.
تا به رعايت مصلحت حقيقت را ذبح شرعی نکنم.
*************************
شباهت های تفکرات من و چگوارا
در نوروز امسال که جايتان خيلی خالی بود ما تشريفمان را برده بوديم شيراز (!). در مورد شيراز و فرهنگ ۲۵۰۰ ساله آن و آثار تاريخی و تمدن ۲۰۰ سال گذشته ايرانی بسيار نوشته و بسيار خوانده شده که جای مجالی برای بنده نمی باشد ، ولی يک نکته جالبی ذهن مرا مشغول کرده که دوست دارم شما هم در آن شريک باشيد.
يکی از بناهای تاريخی شيراز ارگ و مجموعه کريمخان می باشد در روزی که ما در حال بازديد از اين بنا ها بوديم راهنمايی که درباره اين آثار برای ما توضيح می داد اشاره به اين داشت که کريمخان در آن زمان چهار بنای مهمی که مورد استفاده مردم بوده را ساخته (بازار، حمام، ساختمانهای اداری و مسجد) در ادامه توضيح دادند که در آن زمان مسجد به غير از آنکه محل عبادت بوده محلی برای تجمع بازاری ها ، اعيان ، اشراف و به قول خود ايشان محل جمع شدن آدم های با کلاس آن زمان بوده.
تا اينجاش که مشکلی نداره، ولی سوال برای من اينجا پيش اومد که حالا که حکومت جمهوری اسلامی (؟) هست چرا به اين طريق نيست؟(هست و نيست را توجه داشته باشيد که پارادکس می باشد) چرا وضع گرايش و علايق ملت به مذهب به اين ترتيب شده . فکر نمی کنيد چون که حکومت اسلامی (شما بخوانيد «نظامي») می باشد، مردم به خاطر لج کردن با حکومت هم که شده دست از دين برداشته اند. اين جاست که بايد برای کسی که فتوای «ديانت ما عين سياست ماست» را داده طلب مغفرت کنيم . چون حداقل در آن زمان که ما سياستمان جدا بود ديانت که داشتيم. ای کاش می شد اسلام همان طور که بود به ما می رسيد نه آن طور که به مصلحت نظام هست!
حالا شما پيدا کنيد ارتباط من ، چگوارا و پرتقال فروش را
قابل ذکر است هر کس پرتقال فروش را پيدا کند جايزه دارد
غذای نذری
همون طور که می دونيد چند روز ديگر به اربعين نمانده و باز هم همان شور و شعف حسينی که در بين مردم می افتد ، عزاداری برای سرور و سالار شهيدان يک طرف و عشق خدمت و نذر و نياز برای آن امام همام يک طرف ديگر البته من کسی نيستم که بخواهم از امام حسين چيزی بگويم فقط می خواهم نقل قول کنم آن هم از يکی از مداحان معروف تهران که بی شک همه شما آن را می شناسيد و برای خودش پيری شده !
شما خودتان می دانيد که در محرم و صفر حتی اقليت های دينی هم نذری می دهند چه برسد مسلمون ها برای من که در يک خانواده مذهبی بزرگ شدم خيلی جالب است که می بينم کسانی در اين ايام دست به کار می شوند که از وضع ظاهرشان معلوم هست که ارتباطی با دين مذهب ندارند و فقط به عشق امام حسين آمدند جلو (اينجاست که به خودم می گفتم ای کاش اسلام اين مبلغان دينی فعلی را نداشت تا شايد خود مردم به دين روی می آوردند) بگذريم . اين جور رفتار ها برای من مقدس بود تا زمانی که در پای منبر فلان مداح شنيدم که می فرمودند :
بنده وقتی ميبينم که چه کسانی با چه قيافه های و چه پوشش های نا مناسبی برای دادن نذری امام حسين بيرون می آيند برای غربت امام گريه می کنم و هرگز به اين جور نذری ها لب نمی زنم چون که آنها شبه ناک هست و ممکن هست در روح و روان ما تاثير بگذارد.
خوب ديديد برخورد متشرعينمان را ،حالا شما اين عقيده را در کنار عقيده آن خانم ارمنی که با خوردن غذای امام حسين با داشتن سرطان لا علاجی شفا يافته است د قرار بدهيد که چگونه هر سال به نيت شفای چند سال گذشته غذای نذری ميدهد.
پس می بينيد دين و اسلام اينهای نيست که متشرعين فعلی می گويند اسلام و دين خيلی ساده تر و ملموس تر از اسلام درست شده حالاست
جانم را آرزوست
مدتی است که روحم از دوريت بد مستی می کند
و جسمم زنگار هجران گرفته ، و پوسيده است
و قلبم در فکر فنا شدن در آتش و دود
و دود و آتش ...
وچشمانم تشنه نوازش چشمانت
و لبهايم در پی واژه های مدهوش کننده
گوشهايم مکيدن آموخته اند که شنيدن را فراموش کرده
و دستانم بوسيدن را ، هرچند با لب ناخن به هم دوخته
پاهايم راه را نرفته خسته گشته
و فکرم به انديشيدن به تو انديشيده
خواب از چشمانم ربوده
وتشنگی به جانم رسوخ کرده
آری ، جرعه ای از جامت ، جانم را آرزوست
وجامم تهی از جرعه ای از جان توست
۸۳/۱/۲ شيراز
***********************************************
حق نگه دارش
گفت :آنکه ،دلی به دلش گرم است
حق نگه دارش
گفتم :آنکه ،دلم به دلش گرم است
حق نگه دارش
گفتش :آنکه ،دلش به دلش گرم است
حق نگه دارش
ديدم حالش خيلی گرفتس
گفتم : سلام چته
گفت : سلام ، هيچی از ماجرای ديشب
گفتم : مگه ديشب چه اتفاقی افتاده؟
گفت : ديشب هيئت بودم ، آخه ديشب شب چهارم محرم بود
گفتم : بابا بيخيال حالا يعنی اينقدر ناراحتی داره ؟
گفت : نبابا ، آخه ديشبم قيمه دادن
*******************************
از روزی که گِل آدم و حوا بسرشتند
بر نام حسين ابن علی قيمه نوشتند
********************************
اين قرمه و قيمه است که اسلام را زنده نگهداشته است
؟؟؟؟؟؟؟؟
ديدم حالش خيلی گرفتس
گفتم : سلام چته
گفت : سلام ، هيچی از ماجرای ديشب
گفتم : مگه ديشب چه اتفاقی افتاده؟
گفت : ديشب هيئت بودم ، آخه ديشب شب چهارم محرم بود
گفتم : بابا بيخيال حالا يعنی اينقدر ناراحتی داره ؟
گفت : نبابا ، آخه ديشبم قيمه دادن
*******************************
از روزی که گِل آدم و حوا بسرشتند
بر نام حسين ابن علی قيمه نوشتند
********************************
اين قرمه و قيمه است که اسلام را زنده نگهداشته است
؟؟؟؟؟؟؟؟
با حريفان دمخور و غم خوار گشتن تا به چند
مرغ هر گل بودن خون خوار گشتن تا به چند
رخ بپوشانی زمن اما نقابت را ز رو ...
محرمان را سخت نا محرم نهادن تا به چند
تا به کی بوی تو را از گل شنيدن تا سحر
از برايت جامه گل را دريدن تا به چند
صاد الف- از شما ممنون می شود تا اين چند بيت را نقد کنيد
شور با شعور
گويند نعمتيست برايه انسان پر درد
و موهبتيست عشاق مرور را!
وگاهی شادی و گاهی اندوه ست
گاه واژه ای سرد و قهر آميز است و گاه يک دنيا حرف است
شعر است ٫ اشعار است ٫ اشعار عاشقانه
زبان کودکان است و صلاح مادرانه
دلهايه رئوف را می لرزاند و سنگ به گاه آب شدنش می سرايد
نه ترش است نه شيرين ٫ شور با شعور است
مايه پاکيست ٫ جلوه چشم است و نوش دارويه زخم زبان های دل
آری اشک است ٫ اشک
بهشتی ترين نعمت انسان پر درد !
پلکهايم را بستم...
آن هنگام که خطوط سفيد جاده را لگد مال می کردم و در تاريکی شب سوسو يه آنها را کور می نمودم تنها خيال تو بود که به من جرات می داد پلکهايم را ببندم ٫ تا شايد کمی از دلتنگی هايم را بکاهد ٫ خوابی از تو و يا خوابی با نشانی از نشانی هايه تو.
پلک هايم را بستم ٫ چشمانم از شيرينی خواب وجوديت شکرک زد که ای کاش چشمانه بسته ام باز نمی شد که تا کنون اينچنين باز نبود.
پلگ هايم را بستم ٫ خنديدم به رويت ٫ به رويه ماه فام و دلربايت و باز نشناختم غم گره خورده به مژگانت را که وه چه تير هايی داشت آن دو آتشکده آبی.
پلک هايم را بستم ٫ گريه کردم و در دل اشک حسرت را نثار ساحل ندانم کاريهايم کردم و گريستم ٫ آنقدر که بيدار شدم و از آنچه می ترسيدم ...
آری تو نبودی من بودم و خيال تو ٫ من بودم و صورت نشسته ولی خيس خيس ....
يوسف
اگر نمی دونيد بخونيد و اگر می دونيد به بقيه بگيد بدونند
برگزيدگان بيستودومين جشنواره فيلم فجر
مراسم اختتاميه بيستودومين جشنواره فيلم فجر با معرفي برگزيدگان و اهداي سيمرغهاي بلورين برگزار شد. فهرست برگزيدگان به اين شرح است:
مسابقه سينماي ايران
• بهترين فيلم: «ميهمان مامان» (داريوش مهرجويي) به تهيهكنندگي داريوش مهرجويي
• بهترين كارگرداني: احمدرضا درويش براي فيلم «دوئل»
• بهترين فيلمنامه: پيمان قاسمخاني براي فيلم «مارمولك»
• بهترين بازيگر نقش اول مرد: بهرام رادان براي فيلم «شمعي در باد»
(با تقدير ويژه هيات داوران از رضا ناجي براي بازي در «او»)
• بهترين بازيگر نقش اول زن: گوهر خيرانديش براي فيلم «رسم عاشقكشي»
• بهترين فيلمبرداري: بهرام بدخشاني براي فيلم «دوئل»
• بهترين موسيقي متن: محمدرضا عليقلي براي فيلم «قدمگاه»
• بهترين تدوين: مصطفي خرقهپوش براي فيلم «دوئل»
• بهترين نقش دوم مرد: كامبيز ديرباز براي فيلم «دوئل»
• بهترين بازيگر نقش دوم زن: مريلا زارعي براي فيلم «سربازهاي جمعه»
• بهترين صداگذاري: مسعود بهنام و حميد نقيبي براي فيلم «دوئل»
• بهترين صدابرداري: حسن زاهدي براي فيلم «شهر زيبا»
• بهترين طراحي صحنه و لباس: اميرحسين اثباتي براي فيلم «دوئل»
• بهترين چهرهپرداي: مهرداد ميركياني براي فيلم «روايت سهگانه» و «قدمگاه»
• بهترين جلوههاي ويژه: محسن روزبهاني براي فيلم «دوئل»
• بهترين فيلم كوتاه داستاني: «طوفان سنجاقك» ( شهرام مكري)
• فيلم برگزيده تماشاگران: «مارمولك» (كمال تبريزي) به تهيهكنندگي منوچهر محمدي
• جايزه ويژه هيات داوران: رخشان بنياعتماد براي فيلم «ننه گيلانه» (اپيزودي از فيلم «روايت سهگانه»)
• تقدير ويژه هيات داوران: پرويز پرستويي براي بازي در فيلم «مارمولك»
• لوح تقدير دبير جشنواره براي فيلم برگزيده ميمهان: «سيزده گربه روي شيرواني» (علي عبدالعليزاده) بهخاطر توجه و بهكارگيري جلوههاي ويژه
مسابقه بينالملل
• بهترين فيلم: «بازگشت» (آندري ژوياگينتسف) به تهيهكنندگي ديميتري لسنفسكي از روسيه
• بهترين كارگرداني: كوروساواكي يوشي براي كارگرداني فيلم «آينده درخشان» از ژاپن
• بهترين فيلمنامه: كريستوفر همپتن و رابرت شنكان براي «امريكايي آرام» از امريكا، آلمان و استراليا
• بهترين بازيگر: عزتالله انتظامي براي بازي در فيلم «گاوخوني» از ايران
• بهترين دستاورد فني يا هنري: شيبانوشي تاكاهيده براي فيلمبرداري فيلم «آينده درخشان» از ژاپن
• بهترين فيلم كوتاه: «طوفان سنجاقك» (شهرام مكري) از ايران
• جايزه ويژه هيات داوران: «گاوخوني» (بهروز افخمي) به تهيهكنندگي علي معلم از ايران
• ديپلم افتخار: «در اين دنيا» (مايكل وينترباتم) از بريتانيا و فرانسه
• جايزه ويژه هيات داوران بينالاديان: «مارمولك» (كمال تبريزي)
نقد فيلم مهمان مامان
| ساده، صميمي، تاثيرگذار |
|
داريوش مهرجويي با مهمانانش و مهمانيای که تدارک ديد همه را غافلگير کرد. مهرجويي فيلم خود را بدون سروصدا ساخت، بدون سروصدا آماده کرد و بدون سروصدا به جشنواره فرستاد. اما او تمام سروصدايش را در فيلمش به نمايش گذاشت. |
با سلام . ببخشيد ميدونم که می دونيد سرم شلوغه بالاخره جشنواره جشنوارست ديگه حالا دولتی و غير دولتی نداره . ما هم که عشق فيلم اونم از جنس ايرانيش نه مثل بعضی ها فقط عشق فيلم خارجی داشته باشيم . ان شاء الله بعد از ايام جشنواره در خدمتم
قربا شما سر گارسن
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ای کاش تو می فهميدی که در نگاهم به تو چه می گويم . ای کاش دليل آمدنم را درک می کردی . ای کاش دوستت دارم را با صدايه بی صدايی می شنيدی . افسوس که تو هرگز نفهميدی چه طور عاشقتم . همين
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ننه گيلانه
شايد تا الان بهترين فيلم جشنواره امسال ننه گيلان باشد ، فيلمی خوش ساخت با موضوعی قديمی ، شايد اواسط فيلم به ياد آژانس حاتمی کيا افتادم. ولی در استاد بودن بنی اعتماد به همين مقدار بسنده می کنيم که کل داستان فيلم را در ۲۰ دقيقه بيان کرده بدون هيچ کم وکاستی . واقعا معرکه بود . بازی معتمد آريا که حرف ندارد فقط منتظرم تا سيمرغ نقش اول زن را ببينم بر دوش چه کسی می نشيند تا به حق بودن جشنواره رای دهم . نظر تو چيه؟
با سلام ببخشيد چند بار نوشتم ولی نمی دونم چرا در وبلاگم ظاهر نمی شود شما به بزرگی خودتون ببخشيد.
از فراز انديشه هايه نه چندان دور و ناآشنا قدم به نهايت تنهايی خويش می گذارم و در جاده هايه غبار گرفته تنگ و تاريک قلبم نام ترا می يابم . مشامم را از ياس وجودت لبريز می کنم و باور وجودم را از ترنم صدايت نمناک .
آه ای مسافر شبهايه تنهاييم و ای مسيح جان بی روحم کجايی؟
مدتی است که در حسرت خنده هايت جان باخته ام و چشمانت را در بهت جاده هايه انتظارت جا گذاشته ام و مدتی ست که ترنم اندوه بی کس ام را جز در تکلم شعرهايم (!) نجسته ام اما زمان چه دير می گذرد و لحظات چه تلخ حديث کهنه انتظار را تکرار می کنند .
راز عشقی دارم و بيهوده پنهان می کنم از غم رسوا شدن سر در گريبان می کنم
مشکل تر از درد جفا دردی نميبينم ولی سربه سر اين عشق را يک عشق سوزان ميکنم
سه شنبه ۱۱/تير/۸۱ - زير بازارچه
يادش بخير
نقد نمايش رابعه (ک. حسين سحر خيز / ن . چيستا يثربی)
بزودی مينيويسمش
شاملو بهانست
ازقفس
در مرز نگاه من / ازهر سو
ديوارها / بلند / ديوارها چون نوميدی / بلند است
آيا درون هر ديوار / سعادتی هست / وسعادتمندی / وحسادتی؟ ــ
که چشم اندازها / از اينگونه / مشبک است
وديوارها و نگاه ها / در دور دستهای نوميدی / ديدار می کنند
وآسمان / زندانی ست / از بلور ؟
۱۵تير ۱۳۴۴/ آيدا: درخت و خنجر و خاطره
البته شاملو برای من بهانست وگرنه من نه به اون اادتی دارم ونه از شعرهايش لذت می برم اين را گفتم تا بدانيد هيچ تعصبی روی شخص ندارم و تنها برای اين از شاملو نام بردم چون هم معاصر تر هست و هم اينکه شاعر بحث انگيزی بود ومی توان به خوبی در اين مورد بحث کرد .
و اما صحبت اصليم در مورد اين است که روزی استاد نويسندگی در مطبوعاتمان که الان جزو مجريان تلويزيون هم هست برامون می گفت که اين احمد خان فلانکارست يا قبلا بهمان کارومی کرده و خلاصه دو ساعتی رو از رذايل اخلاقی اون خدا بيامرز گفت و بعد با استناد به اين حرفهايش نتيجه گرفت که ايشون نمی تواند شاعر خوبی باشد .همون روز عزيزی گفت مگه قراره ما از شاملو درس زندگی و آيين همسرداری بياموزيم که اين حرف ها را ميزنند . شاملو مشکل اخلاقی داشته خوب خودش می دونه و خدايش. توصيفاتش ٫ استعارش و فن ادبيش که مشکل ندارد ما قرار هست که از ادبياتش استفاده کنيم نه ... به قول خود متشرعين دخالت در امور خصوصی مردم گناهی بزرگ است ولی از اونجايی که مرگ حقست برای همسايه شما خودتان پيدا کنيد پرتقال فروش را؟
حالا همين قضيه را می توانيد بست بدهيد به تمام امور٫ خوب معلوم است اول انقلاب استادان دانشگاه ها يا کمنيست بودن يا دموکرات يا هزار کوفت و زهرمار ديگه و همين باعث پيدايش انقلاب فرهنگی شد آقايونی که اون زمان دانشگاه های ما را از اين مفسدين فی الارض پاک کردن حالا بيايند کسافت کاری های دانشگاه ها را ببينند٫ ببينند سواد علمی آينده سازانمان چگونست ببينند علقبت سهميه دادن ها چه شده ولی حق دارند به قول معروف هرچه هم بزنند بيشتر بو بلند ميشود !
اين شده عاقبت کار ما هرکی از راه رسيد شده آقا بال سر٫ ماهم گوشت قربونی٫ اسمش هم نسل بعد از انقلابه ولی به نظر من نسل تمام سوخته ست . نسلی که پوچ بودنش به زودی نمايان می شود شما زنده من مرده .
سرگارسن کافه تريا
سر آغاز همه آغازها
اولش را به نام او شروع ميکنم تا دوستانم بدانند که خشتم را بر صحت و راستی بنا نهاده ام .در مرتبه دوم خيلی خوشحالم تا می توانم نظراتم را برای شما بنويسم وخوشحال تر می شوم که شما هم برای من بنويسيد . می خواهم از دلتنگی هايم ؛ از مشغله هايه ذهنيم برايتان بگويم . ازسينما . از مذهب . از موسيقی . از همه وهمه البته اگر کسی خواهان آن باشد. باشد که رستگار شويم
ياعلی